تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 131

مساهمون:

ص١٣١
ز قفل آهنينم پاى بگشا صد طلسم اينجاست * از اين نه توى مرگ‌اندوده بگذارم كه بگريزم مرا داغ سياوش در دل تاريخ غم برجاست * همه سوك است و من دستاور اين خاك غم بيزم گهى تازد ، بتازد گاه تاتارم بتاراند * گهى سياط عمر بر سر ، گهى شلّاق چنگيزم اگر چنگيز در تيزاب خون نسل ما حلّ شد * هنوزم خون‌چكان باشد دل از آن خنجر تيزم من آن عرشم كه اسكندر سراپايم بسوزانيد * من آن كين كشتهء عيش شرارانگيز تأثيرم « 1 » تنم ابر است هذيانم به جان توفان درياهاست * برآ اى ابرسوز مهربان ! كز هُرم تب خيزم مگر تو رنگ بانگ بامدادش در گلو مرده است * كه كوكو خوان شوم مرغواى اين شباويزم صبورى را چه طاقت مانده ديگر از سوارىها * به پشتم زخم زين بنشسته و در سينه مهميزم گريزم از كه « پژمان » دست يارى با كه بفشارم * گل مهر كه مىكارم درون گرد پاليزم

شراب خواب

شب شراب خواب را لا جرعه‌اى نوشيده است * خواب را در بستر بيدارىاش كوشيده است
هامش
( 1 ) - پهلوان يونانى افسانه‌اى كه مورد خشم خدايان قرار گرفت و محكوم شد كه همهء عمر از كوه سنگ‌ها را بغلطاند .
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 131 | سيد محمد باقر برقعى