جان « پژمان » ز خود درخشان كن * همچنان ماه از در خورشيد
گل كند
خواهم كه بازم آتش پندار گل كند * ريزد به برگ دفتر و ، اشعار گل كند
مجلس تمام صحنهء گلزار مىشود * وقتى سخن بر آن لب گلنار گل كند
وقتى كه خنده مىشكفد بر لبان تو * دل از نشاط روى تو صد بار گل كند
از آب حسن تو كه در اين باغ جارى است * سرو آورد شكوفه سپيدار گل كند
كوتاه دست ما و بلند است نخل تو * ما را چه سود ؟ گر ز تو بازار گل كند
بگذار فصل لطف رفاقت كند پديد * هم سرخگل شكوفه و هم خار گل كند
چون غنچه آرزو به دلم ناشكفته ماند * گلهاى حسرت است كه بسيار گل كند
اينجا گرفت آتش ضحّاك و سوختيم * جاى دگر مباد كه اين مار گل كند
سمكوب خيل وحشت تاتار كى گذاشت ؟ * كاين دشت را شقايق بيدار گل كند
قحط صداقت است و كسادى دوستى * اينجا به جاى عاطفه ، آزار گل كند
خاكسترى نشسته بر آتش ، كجاست باد ؟ * تا مىدمد بر آتش و چون نار گل كند
« پژمان » خموش ماند ، نسيمى ز باده كو * تا مىوزد به جانش و هشيار گل كند
تكسواره
در خانهشان
يك جفت كفش بود از براى دو كودك
اوّل كه دومين به مدرسه مىرفت
مىداد كفش را به رفيقش
تا بازش آورد براى نخستين
او در سراسر ساعت تفريح
كز كرده بود گوشهاى ز كلاسش