تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 135

مساهمون:

ص١٣٥
بىحال و حوصله به مثل لباسش وقتى برادرش كه خفته بود به بستر بيمار او تك‌سواره به مدرسه مىرفت شادان كه كفش مال خودش بود هنگام درس دل‌نگرانى صد مور مىدواند در رگ جانش از ترس آنكه پيش تخته بيايد آن را كه ذهن او به دست خاطره مىداد مىبست چون گره به نوك زبانش آقا صداش زد : « محمود » برخاست بىكه بر لب او حرفى گنج دهان او به سخن گفتن بيهوده مانده مثل تهى ظرفى در كوچه‌هاى پرگل پندارش يك جفت كفش داشت زره مىرفت پاسخ : جاش هم‌كلاسى او داد : آقا اجازه ؟ ساعت ديگر مىخواهد او براى درس بيايد مىگفت زير لب چو زمزمه با خويش : آن وقت نوبت من است بپوشم . ترسش چو جامه پوشش شرمش بود بغض گرفته در ميان گلويش سنگى درشت بود و خرد داد .