ما را وطن و خانه « پزشكى » دل خاك است * كس نيست كه او را به دل خاك وطن نيست
به ياد شيراز
غزلى دوش خواندم از سعدى * كه به ياد وطن مرا انداخت
آتشى در دلم ز عشق افروخت * رايتى بر سرم ز شوق افروخت
شادى آمد فراز و غم از دل * « رفت و منزل به ديگرى پرداخت »
گرچه شيراز ، آن خجسته ديار * مر مرا در فراق خويش گداخت
گرچه در هجر يار سيمين تن * بر دلم جيش نامرادى تاخت
ليك عشقى كه سالها اندوخت * نتوانش به خيره دور انداخت
باز يار و ديار باشد و دل * جز به يار و ديار نتوان باخت
ز آتش هجر يار نتوان سوخت * به فراق ديار نتوان ساخت
باز زين شهر خويش خواهم رفت * كه به غربت كسى دلم ننواخت
طبل تهى
با مردم سفله يار و دمساز مباش * با اهل ريا و زرق ، دمساز مباش
اسرار درون خويش با غير مگو * چون طبل تهى ، بلندآواز مباش
بىخبرى
يكعمر گذشت و حل نشد مشكل ما * حاصل نشد از فلك مراد دل ما
افسوس كه در بىخبرى عمر گذشت * وز عمر نبود غير از اين حاصل ما