تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 128

مساهمون:

ص١٢٨
ما را وطن و خانه « پزشكى » دل خاك است * كس نيست كه او را به دل خاك وطن نيست

به ياد شيراز

غزلى دوش خواندم از سعدى * كه به ياد وطن مرا انداخت آتشى در دلم ز عشق افروخت * رايتى بر سرم ز شوق افروخت شادى آمد فراز و غم از دل * « رفت و منزل به ديگرى پرداخت » گرچه شيراز ، آن خجسته ديار * مر مرا در فراق خويش گداخت گرچه در هجر يار سيمين تن * بر دلم جيش نامرادى تاخت ليك عشقى كه سال‌ها اندوخت * نتوانش به خيره دور انداخت باز يار و ديار باشد و دل * جز به يار و ديار نتوان باخت ز آتش هجر يار نتوان سوخت * به فراق ديار نتوان ساخت باز زين شهر خويش خواهم رفت * كه به غربت كسى دلم ننواخت

طبل تهى

با مردم سفله يار و دمساز مباش * با اهل ريا و زرق ، دمساز مباش اسرار درون خويش با غير مگو * چون طبل تهى ، بلندآواز مباش

بىخبرى

يك‌عمر گذشت و حل نشد مشكل ما * حاصل نشد از فلك مراد دل ما افسوس كه در بىخبرى عمر گذشت * وز عمر نبود غير از اين حاصل ما