با داغ دل چو لاله از اين دشت فتنهخيز * رفتيم و داغ بر دل صحرا گذاشتيم
آسان نبود كندن دل از ديار و يار * دل را به ياد خويش در اينجا گذاشتيم
از ما هر آن گناه كه سرزد به روزگار * رندانه پاى آدم و حوّا گذاشتيم
در ما كسى به چشم عنايت نظر نكرد * آيينه در مقابل اعما گذاشتيم
تا تافتيم روى از اين مردم دوروى * پا جاى پاى عزلت عنقا گذاشتيم
بستيم لب ز قصّهء شبهاى هجر يار * وين قصّه را به گيسوى او وا گذاشتيم
ما را هرآنچه بود « پزشكى » ز هست و نيست * يكسر به راه اين دل رسوا گذاشتيم
در رثاى ميرزا محمّد قدسى شيرازى . . . دگر نيست !
در انجمن آن شمع فروزندهء من نيست * پروانهء جان را ز غم او ، غم من نيست
من را همه ، اى مجلسيان سوز و غم اوست * او را همه ، اى همنفسان خود غم من نيست
امشب ز چه آن بلبل شوريده خموش است * و آن مرغ خوشآواز چه بر طرف چمن نيست
چون لالهء نوخاسته شد داغ دلم نو * اكنون كه به باغ ادب ، آن سرو كهن نيست
امشب شده بيت الحزن اين محفل قدسى * كان « قدسى » فرزانهء شوريده سخن نيست
آنكس كه شد آراسته زو پيكر دانش * آراسته امروز تنش جز به كفن نيست
در مرگ تو كس نيست كه آسودگىاش هست * از داغ تو كس نيست كه در رنج و محن نيست