جوانى از دست رفته
از جوانى در بساط ما دگر چيزى نماند * جز دل غمگين و آه حسرتآميزى نماند
شد بهار زندگى سيلى خور پاييز غم * وز بهار عمر جز تشويش پاييزى نماند
صبح شادى طىّ شد و در جلوهگاه چشم دل * منظرى جز جلوهء شام غمانگيزى نماند
عاشقى افسانه شد ، آنسان كه اندر شهر عشق * نام فرهادى و شيرينى و پرويزى نماند
بانگ حقّ خاموش شد وز ايزدى گلبانگها * جز طنين نالهء مرغ شباويزى نماند
شعلهء شوق و نشاط افسرد ، در سيناى دل * در تنور سينه غير از آه غم ، چيزى نماند
چون « پزشكى » باختى نقد جوانى بازگوى * از جوانى در بساط ما دگر چيزى نماند
مام وطن
شما با مام خود گر مهربانيد * به قصدش اين چنين تيغ آختن چيست ؟
گر او را دوست داريد از دلوجان * پى مرگش بدينسان تاختن چيست ؟
به رغم خويش با بيگانه مردم * چو مزدوران ننگين ، ساختن چيست ؟
ميان دوستان ، بر سود دشمن * جدايى و نفاق انداختن چيست ؟
اگر داريد دل بر مهر « دارا » * به اسكندر ، پس اين دل باختن چيست ؟
وطن را حقّ بسيار است بر ما * شما را ، راز حقّ ، نشناختن چيست ؟
كلوخانداز را پاداش سنگ است « 1 »
برآمد بامدادان بانگ آژير * كه زد تيرافكنى منصور را تير
ز پا افتاد با يك تير نخجير * گشايد دست چون صيّاد تقدير
در آنجا پاى هر تدبير لنگ است * كلوخانداز را پاداش سنگ است
هامش
( 1 ) - به مناسبت قتل حسنعلى منصور سروده است .