تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 125

مساهمون:

ص١٢٥

جوانى از دست رفته

از جوانى در بساط ما دگر چيزى نماند * جز دل غمگين و آه حسرت‌آميزى نماند شد بهار زندگى سيلى خور پاييز غم * وز بهار عمر جز تشويش پاييزى نماند صبح شادى طىّ شد و در جلوه‌گاه چشم دل * منظرى جز جلوهء شام غم‌انگيزى نماند عاشقى افسانه شد ، آن‌سان كه اندر شهر عشق * نام فرهادى و شيرينى و پرويزى نماند بانگ حقّ خاموش شد وز ايزدى گلبانگ‌ها * جز طنين نالهء مرغ شباويزى نماند شعلهء شوق و نشاط افسرد ، در سيناى دل * در تنور سينه غير از آه غم ، چيزى نماند چون « پزشكى » باختى نقد جوانى بازگوى * از جوانى در بساط ما دگر چيزى نماند

مام وطن

شما با مام خود گر مهربانيد * به قصدش اين چنين تيغ آختن چيست ؟ گر او را دوست داريد از دل‌وجان * پى مرگش بدين‌سان تاختن چيست ؟ به رغم خويش با بيگانه مردم * چو مزدوران ننگين ، ساختن چيست ؟ ميان دوستان ، بر سود دشمن * جدايى و نفاق انداختن چيست ؟ اگر داريد دل بر مهر « دارا » * به اسكندر ، پس اين دل باختن چيست ؟ وطن را حقّ بسيار است بر ما * شما را ، راز حقّ ، نشناختن چيست ؟

كلوخ‌انداز را پاداش سنگ است « 1 »

برآمد بامدادان بانگ آژير * كه زد تيرافكنى منصور را تير ز پا افتاد با يك تير نخجير * گشايد دست چون صيّاد تقدير در آنجا پاى هر تدبير لنگ است * كلوخ‌انداز را پاداش سنگ است
هامش
( 1 ) - به مناسبت قتل حسنعلى منصور سروده است .