بوى بهشت
فروغ سينه چو تابد ز خاك پيرهنت * دو ديده خيره شود زان دو گوى موج زنت
مپوش سينهء چون آفتاب خويش از من * كه ماهتاب زند سر ز چاك پيرهنت
به جان دوست كه از شوق جان برافشانم * اگر ز مهر بود ذرّهاى نظر به منت
به نيمبوسه اگر مست شد سرم ، نه عجب * شراب بوسه تراود ز غنچهء دهنت
به تيشهء مژه پيكرتراش عشق و جمال * ز موج نور تراشيده مرمر بدنت
من آزمودهام آن بخت نيستم ، كه شبى * چو جان ز شوق بگيرم به بر برهنه تنت
ز راز دلبرى خويشتن شوى آگاه * اگر در آينه بينى جمال خويشتنت
هنوز بوى بهشتم دمد ز بستر شوق * ز عطر سينه و آن گيسوان چون سمنت
غزلسراى « پزشكى » كه گويدت جاويد * سخن بگوى كه سرمست گردم از سخنت
دريغ و درد
به دست تفرقه افتاد آشيانهء ما * نصيب مرغ دگر گشت آب و دانهء ما
دريغ و درد كه بوم سياه ذلّت و مرگ * نشست بر سر ديوار و بام خانهء ما
سترد دست قضا نام ما ز لوح وجود * ز صفحهء دوجهان محو شد نشانهء ما
خوش آن زمانه كه پشت زمانه مىلرزيد * ز نام كشور ايران و تازيانهء ما
ميان ما و رقيبان خصومتى است قديم * گمان ندار كه صلح اوفتد ميانهء ما
وفا مجوى از اين خلق بىوفا كه بود * وفا حكايت سيمرغ در زمانهء ما
مگر اثر ز مؤثر بشد كه سود نداد * دعاى صبحدم و نالهء شبانهء ما
حيات ما بود افسانهاى ز غم مشحون * خوشا دمى كه به آخر رسد فسانهء ما
چنان فسرد « پزشكى » مرا نهال اميد * كه بوى مرگ و فنا مىدهد ترانهء ما