اى به چشمانت فروزان از ازل * شعلهء « حَىَ عَلى خَيرِ العَمَل »
باز كن آغُوش و جانم را بسوز * شعرِ آتش شو ، زبانم را بسوز
كابوس
در ايستگاه چو ابر ايستاده است اتوبوس * نشسته بر سرِ هر كوچه سايهء كابوس
مسافران همه يا چشمهاىِ سيمانى * در انتظارِ سفر با قيافههاى عبوس
كنار پنجره مردى است خيره بر باران * گذشته از سفرِ تندِ ساليان ، مأيوس
حضور ثابتِ ابرى سياه بر سرِ شهر * عبور عابرى از پيچ گوه با فانوس
پياده مىشود آهسته در سكوت سحر * نگاهش آتشى افسرده توشهاى افسوس
هنوز مانده دو منزل به انتهاى سفر * كه مرد گمشده در غربتِ صداى خروس
پلكان دود
بر سكوىِ سنگىِ كنار رود
كترىِ سياه بر آتش
پشتِ پلكان دود ،
سنگتراشِ پير
مىتراشد
لحظهها را
آنطرفتر
دستى لرزان
با خاكسترِ سيگارش
رها شده در باد