مىچينم از نگاه پر از رازش * من خوشه خوشه با سبد اسرار
با خويش مىنشينم و مىبينم * در پيش چشم هرچه بهجز او تار
من عابر شبان پر از ابهام * چشمان او چراغ من بيدار
اين نور آفتاب ، نگاه اوست * تابيده بر دريچهء من اين بار
در را به روى خندهء او بگشاى * يعنى كه قاب پنجره را بردار
گذر نسيم
تا كه ژرفاى نگاهم پى ديدار تو بود * پاى انديشه به ناچار گرفتار تو بود
پاىورچين ز سر چينه گذر كرد نسيم * تا نبينند و ندانند كه در كار تو بود
در شگفتم كه در اين وسعت پيدايىها * آنچه گفتند در اثبات تو انكار تو بود
شبنم رنگ كه از ديدهء گلبرگ چكيد * جلوهاى بود كز آيينهء رخسار تو بود
در دل جام چو مىريخت نگاهت مستى * لولى ذهن به رقص آمده دوّار تو بود
آنكه بشكست دل شيشهاى مستان را * كافرى بود كه خصم من و بيزار تو بود
من در آيينه چه ديدم كه پر از آينهام * آشنايى كه همه خواهش ديدار تو بود
آويز آفتاب
شبى به ناز بيا در حريم خانهء من * كه در هواى تو مىسوزد آشيانهء من