من ماندم
فغان از درد تنهايى كه يك سر ماند و من ماندم * از اين غربت دو چشمم روز و شب تر ماند و من ماندم
پياله بر زمين افتاد و از مى شد تهى ، امّا * نشان از دست ساقى روى ساغر ماند و من ماندم
عروس شوق اندر حجلهء دل مرد از اين حسرت * سيهرَخت عزا همواره دربر ماند و من ماندم
به مستى آمدم با عشق همبستر شوم آن شب * و ليكن عشق از من جست و بستر ماند و من ماندم
به زارى التماسش كردم ، امّا رفت از پيشم * ولى بر جاى او بوى معطّر ماند و من ماندم
جوانى مفت از كف رفت و قدرش را ندانستم * غم جانسوز و احوال مكدّر ماند و من ماندم
همه رفتند و از آن صبحگاهان ناله مىكردم * ولى سلطان غم بيچاره مادر ماند و من ماندم
همه مكتوبههاى عشق جانسوزم به يغما رفت * كتاب خاطرات تلخ دلبر ماند و من ماندم
يكايك مىنوشتم دردهايم را از آن اوّل * قلم در دست من خالى ز جوهر ماند و من ماندم
اى دل
بنال امشب كه ماتم دارم اى دل * به لب ناله دمادم دارم اى دل
همه ياران به گردم جمع باشند * در اين محفل تو را گم كردم اى دل
تبسّم نيست بر روى لبانم * كه چشمانى پر از غم دارم اى دل