مىشكستى
درخت دلم با تبر مىشكستى * تو نامهربان خشك و تر مىشكستى
دلم را شكستى ، بماند ، و ليكن * چه مىشد غمم را ، اگر مىشكستى
درخت شبابم ز بن مىبريدى * ز شاخ و برش برگ و بر مىشكستى
تو بر كهكشانها نشان داده بودى * كه با يك اشاره قمر مىشكستى
من آن شب نگاهم پلاسيد بر در * چه مىشد نگاهم ز در مىشكستى
خبر داده بودند تركم نمودى * تو اى كاش اينك خبر مىشكستى
تو آخر ز عهدم چه بد ديده بودى * كه عهد مرا اين قدر مىشكستى
من از داغ گفتم كمر مىشكستم * تو از عشق گفتى شكر مىشكستى
حرفهاى تازه
شب حرفهاى تازه و كمياب مىزنيم * وقتى ستاره نيست به مهتاب مىزنيم
امشب كنار بركه ، به همراه ماهتاب * با عكس روى ماه تو ، بر آب مىزنيم
مىافكنيم لرزه بر اندام عكس ماه * با هر تلنگرى كه به مرداب مىزنيم
با شعرهاى عارى از آهنگ روزگار * صد تازيانه بر غزل ناب مىزنيم
اى ناخدا ! نترس و بيا هرچه باد ، باد * با زورق شكسته به گرداب مىزنيم
خانهء خورشيد
مهتاب اگر تا پاسى از شب دير مىكرد * شب خانهء خورشيد را تسخير مىكرد
آنجا غروب از فرط دلتنگى سرانجام * خورشيد را با قلّهها درگير مىكرد
در آخرين سطر نگاهش ، نيز لبخند * احساس چشمى خسته را تحرير مىكرد