بادهء وصلت همه در جام ما * پخته شود از تو همه خام ما
مهر رخت محنتِ ايّام ما * آه و فغان بر لب « بهرام » ما
آه مِن العشق و حالاته * احرق قلبى به حراراته
دستها . . .
سُفره خاليست ز نان
دست نانآور مرد ،
ديرگاهيست كه در زنجير است
و در اين غربت و سرگردانى
باز مىگردد مرد ،
در غروبى غمگين
سوى آن خانهء نمناك و سياه
دستهايش خالى
مىزند حلقه به در
مىدود طفلى چند
پى استقبالش
مىگشايد در را ،
دست همدستانى
شوق ديدار پدر در دست است
دستهايش خالى
مىكشد آهى سرد
باز مىگردد مرد .