چو صيّاد از پى صيدِ رميده * كنون بر تارك گردون رسيده
غرورى در دلش مأوا گرفته * به سنگِ سخت و تيره جا گرفته
همه مبهوت آن مه در تمنّا * دل از كف داده اندر بحر سودا
به امّيدى كه آرد ماه در چنگ * به ناگه خيزد و پرّان از آن سنگ
بهسوى آسمان تيره تازد * در اين سودا سر خود خيره بازد
نيايد ماهِ زيبايش چو در چنگ * برآيد جان چو افتد بر سرِ سنگ
به خون رنگين كند دامان خود را * فدا سازد به جانان جانِ خود را
طريق عاشقى جانا چنين است * دلِ عاشق ز مهجورى غمين است
برد ره عاشقان را سوى منزل * چو كشتى در اميد وصل ساحل
دلِ ما از فراقِ يار تنگ است * به عالم مرگ ما ، مرگ پلنگ است
جلوهء عشق
باد صبا بر سر گلشن وزيد * غنچه به تن جامهء خضرا دريد
جلوهء رخسارهء گل شد پديد * بلبل دلخسته فغان بركشيد
آه مِن العشق و حالاته * احرق قلبى به حراراته
شمع محبّت چو تجلّى نمود * هستى پروانه به يغما نمود
چشم دل از گريه چو دريا نمود * بحر خروشان شده غوغا نمود
آه مِن العشق و حالاته * احرق قلبى به حراراته
يوسف مصرى چو به زندان نشست * پير فلك در غم هجران نشست
عشق زليخا سوى عصيان نشست * آيت حقّ گشت و به قرآن نشست
آه مِن العشق و حالاته * احرق قلبى به حراراته