افسانهء هستى
مىكشد چشم سياهى تا سيهمستى مرا * مىزند برق نگاهى شعله بر هستى مرا
لب نگز گر بوسه مىخواهى كه حالى دست عشق * ريخته در اين پياله لذت مستى را
گر نشد تا پر گشايم بر سپهر افتخار * بس همينم كس نديده روى در پستى مرا
آن سهى سروم ، كه در خصلت نمىبينم دمى * بشكند گر تندباد اين تهيدستى مرا
« بهستا » در دل نشسته اشتياق نيستى * گرچه افسون مىكند افسانه هستى مرا
غزل بهستا « 1 »
هرچند شد ، ز زمزمه خاموش بهستا * هرگز نبود و نيست فراموش بهستا
آرش تبار جان به تن تير داد و رفت * از عرصهء جهان غم آغوش بهستا
هرگز نمرده - زنده و جاويد مانده است * چون موجخيز خون سياووش بهستا
بر ما ، كه خارزادِ گلستانِ حسرتيم * خوابيد ، خوش به جامهء گلپوش بهستا
بر كاروان شبزدهى شعر مردمى * شد تا سپيده رهرو و چاووش بهستا
در بازتاب درد ستمكش نكرد لب * يك لحظ هم ز زمزمه خاموش بهستا
با پيروى ، ز خواجهء شيراز كرده بود * عمرى ز خون تاك قدح - نوش بهستا
در شهربند حادثه شب را سحر نكرد * با انتظار صبح بناگوش بهستا
گفتن نداشت با دهن بسته درد خلق * فرياد مىزد از غزلش جوش بهستا
تا با ترانه زنده كند نام باريد * در پرده خواند گوشهء گلنوش « بهستا »
هامش
( 1 ) - غزل فوق را شاعر توانا و نامور كرمانشاهى جليل قريشىزاده ( وفا ) درباره بهستا سروده است .