تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 672

مساهمون:

ص٦٧٢

گذشتى و رفتى

چه رنج‌ها كه به راه سفر كشيدى و رفتى * خوشى از اين سفر خويشتن نديدى و رفتى نكرده گرد سفر پاك ، شستى از همگى دست * نيامده به سرحال پا كشيدى و رفتى چو برق ، نور نداده زدى جرفه و جستى * چو باد جا نگرفته ز ره رسيدى و رفتى نرفت آب خوشى هيچ از گلوت به پائين * چو تشنه‌اى به سرابى بسى مزيدى و رفتى به روى خاك چو سروى سهى بپاى بمانديم * به زير برف چو كبك درى چميدى و رفتى به خانهء دل ما خوش گرفته بودى الفت * چرا چو مرغ ازين آشيان پريدى و رفتى ؟ تو چون غزال حرم در پناه ما به غنودى * نبود كس پى رنجت ، چرا رميدى و رفتى ؟ دل همه ز رخ تو ، به روشنى چو قمر بود * چرا چو كوكب بامى دمى دميدى و رفتى ؟ به جاى آنكه به ما ناز و عشوه‌اى بفروشى * جفا نمودى و دورى به جان خريدى و رفتى پرى مثال تو خوش‌دل چه نغمه‌ها بسرودى * كه تا رسى به شرافت ز ما بريدى و رفتى دمى كنار دو فرزندِ خود نگشتى و گشتى * نشاط و عيناط و عينى ازين شهر ما نديدى و رفتى هزار نغمه چو بلبل به گوش ما همه خوانى * گلى ز روى عزيزان خود نچيدى و رفتى براى كوتهى روز سختى دو عزيزت * ره دراز سفر را به خود گزيدى و رفتى چو ما به خوارى گفتيم : نزد ما چو گلى باش * به جاى ماندن دادى به ما اميدى و رفتى به چشم ما بگشادى عجب لبى به چه حرفى * به گوش ما بنهادى چه خوش نويدى و رفتى به خانه و به زمين هست ياد تو همه جا پُر * چو مرغ گرچه از اين آسمان پريدى و رفتى به اندوه و به نشاطش ، قرين تو بودى و همدم * گذاشتى تك و تنها چرا « حميدى » و رفتى ؟ !
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 672 | سيد محمد باقر برقعى