عاقبت آزاد خواهد شد از اين رنج و مشقت * چند روزى كه در اين زندان تن جان ايستادن
از دست رفته
يكى گفتا ز دلسوزى به « ليلى » * كه « مجنون » را پريشانند خيلى
بيا بگذر ز بدخوئى و بگذار * كه تا بيند رُخَت را سير يكبار
ولى ليلى ز گفتارش برآشفت * رخ خود را نهان كرد و چنين گفت :
به دل از آن ندارم اين بخيلى * ندارد او دل ديدار ليلى
چو آوردند مجنون را به خرگاه * نديده سايهء ليلى به درگاه
چنان از پاشد و چون خاك شد پست * كه گفتى سالها رفته است از دست
چند رباعى
آسايش فكر ، شاهد بكر تو شد * آن را بده اى خدا به من ذكر تو شد
آنها كه تو فكر مىكنى اينها نيست * آنچه بر سرت آمده از فكر تو شد
* * * آزاد خدا فكر بشر پرورده است * بر فطرتِ نيك خلقتش را كرده است
تا با زشتى نكوى را بشناسد * شيطان از آن به جلدِ او آورده است
* * * جز بار خداى ، هرچه خواهى هيچ است * درويشى هيچ و پادشاهى هيچ است
هرچه به جهان ، تو لذت و ذلت را * افزون بكنى دگر به كاهى هيچ است
* * * گويند : يكى نيامد از آن دينا * تا اينكه از آنجا خبر آرد ما را
بنگر ز زمين مرده آيد صدها * زنده كه نشد يكى خبر هم ز شما