چونكه به دل كرد عرضه آنچه كه حق خواست * او شود آنگه ز كار راضى و خرسند
آسمان خيال
در آسمانِ خيالم بجز تو ماهى نيست * به سرزمينِ ضميرم بجز تو شاهى نيست
به ديدهام چو كنى خيره آن نگه دانى * جز اين دو عاشقِ صادق مرا گواهى نيست
به طاقِ ابروىِ خود از غضب شكست مده * مرا جز آن خَمِ ابرو پناهگاهى نيست
مپرس از مَه و سالِ من اى دوهفته مهم * براىِ عاشقِ غمديده سال و ماهى نيست
قدِ تو سرو ، ولى سرو را خرامى نيست * رُخِ تو ماه ، ولى ماه را كلاهى نيست
صحيفهايست دلم پاره پاره اندر دست * براىِ دعوىِ عشقم جز اين گواهى نيست
پرى است يا كه فرشته ، من اشتباهم هست * ولى از اينكه بشر نيست ، اشتباهى نيست
تو آيتى ز خدا ، از برابرم مگذر * به روىِ آيتِ ايزد ، نگه گناهى نيست
به حكمِ آنكه نگنجد دو شاه در يك مُلك * به ملكِ جانِ « بَقا » غيرِ عشق شاهى نيست
آزردگى
بيزار شدم ز جسم و جان ديگر * كى من بِرَهم ازين و آن ديگر ؟
ديگر تنِ من ز من چه مىخواهد ؟ * من آمدهام ز تن بجان ديگر
گر جان نرسد به لب به دل خواهم * وابسپرمش به جان ستان ديگر
گر دل نرود به سودِ من هر سوى * از كف دهمش به رايگان ديگر
گر ، ديده نبيند آنچه مىجويم * زين پس نكنم نگه بدان ديگر
اين نيست جهان كه ديده مىبيند * ديده دگر است و اين جهان ديگر
گر ، ديده نداشت اينچنين ديدى * تصوير نبود آنچنان ديگر
گر روىِ زمين هواىِ ديگر بود * اينگونه نبود آسمان ديگر
يا اينكه زمين چنين نمىچرخيد * مفهوم نمىشدى زمان ديگر
يا قُوّهء ثقل از ميان مىرفت * اشياء نبود در مكان ديگر