پس چشم چو از جهان و خود بستى * يكباره شود همه نهان ديگر
اين خلقتِ ما ، هرآنچه مىگويد * آن را آريم در بيان ديگر
جز تو نبوَد كرانهاى پيدا * در بحر وجود بيكران ديگر
در هيچ كجا به غير خود هرگز * بيرون رفتن نمىتوان ديگر
خود را خواهى چنان كه بشناسى * تو ديگرى و ، تن و روان ديگر
تو جز تنى و نمود آن چو ناك * سايه دگر است و سايبان ديگر
كى ديده و ديدهبان يكى باشد * ديده دگر است و ديدهبان ديگر
يكدم به خودت رس و رها كن غير * باشد گيرى ز خود نشان ديگر
امّا چو به خود رسى بدانى نيست * از تو به تو جز غم و زيان ديگر
هرگز ز خودت امان نمىيابى * يا بى ز دگر كسان امان ديگر
آئينهء قدنماست همجنست * در آن خود را ببين عيان ديگر
اسرار خطوط هستىِ خود را * در چهرهء ديگران بخوان ديگر
اى دل ! به هواىِ هركه مىگردى * لِختى به برم بيا بمان ديگر
وى جان ز جناب هركه مىآئى * پيشش ببرم دوان دوان ديگر
كآزرده شدم ز جسم و جان ديگر * ترسم نرهم ازين و آن ديگر
آزادى از زندان تن
تا به راه شبهه و ترديد انسان ايستاده * در بيابان طلب همواره حيران ايستاده
مىرود دنبال حق آدم ولى غافل از اينكه * بر سر هر كوچه و بازار شيطان ايستاده
پيش نفس خويشتن كس اختيار از خود ندارد * گرچه انگارد كه او در تحت فرمان ايستاده
همچو آن كشتى نشسته كه لب دريا را ببينيد * همچو پندارد كه ساحل مىرود آن ايستاده
رهروان را شرط تنها تندى تيزى نباشد * بس خرامان شد به منزل بس شتابان ايستاده
گوهر مقصود بىزحمت به چنگ كس نيايد * روى هر گنجينهاى مارى نگهبان ايستاده
نمنم باران به مىخواران خوش است آرى و ليكن * تا بيايد جام مى ، در چرخ باران ايستاده