تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 668

مساهمون:

ص٦٦٨
هست از درياى جودش تن وجود * رحمتى چون قطرهء غلطيده‌اى تا رود در خويش از خود رفته‌اى * تا رسد نزد خدا بخشيده‌اى

هنرمند نقّاش

از همه ممتاز هست شخص هنرمند * هيچ ندارد نظير و هيچ نه مانند او نگرد چون خدا جدا ز غرض‌ها * بر همه اشياء ازآن‌جهت كه چه هستند ديده گشا هركجا به كاوش و دريافت * تا كه بگيرد به رنگ نقش خوش آيند از پى نقشى كه گمشده بتكاپوست * تا كه بيابد زديد ، صورت دلبند در پس هر پرده ايستاده مراقب * تا چه به ذهنش رسد ز وحى خداوند صورت ظاهر براى اوست چه روپوش * ديدهء او بهر ديد هست چو روبند او خود و احساس و فن و رأى كند ضم * او نكند نقش آنچه ديد به مانند راه هرز از خلق و وحى كند باز * گرچه دليل ره است ديد هنرمند هرچه بود شرط در هنر به حقيقت * در عمل آرد نه آنچه را كه بخواهند دانش و بينش اگرچه هر دو ضرورند * فطرت و الهام مايه‌هاى وى استند تا هنرش را به اوج فن برساند * رمز نهان را نمود و دل ز غرض كند خلق كند بىهراس وحى حق‌اش را * گر بپسندند خلق ور نپسندند چشم دلش باز بر جوانب كارش * با همه آگاهى از حقيقت و ترفند كار اگر مىكند ، كند به اصالت * آب اگر مىخورد ، خورد ز سربند وارد بر فن و فن وسيلهء كارش * عاشق كار و به كار خويش خرسند باز نگردد ز راه آنچه كه حق است * پاره ز هم گر كنند بند وى از بند در بر خود تك به كار گه نكند كار * بل هنرش را دهد كمال به پيوند او هنرش را به پاى پول نريزد * پول به دستش اضافه هست و پساوند پرسشى از وى كنند گر به تمسخر * پرسششان را دهد جواب به لبخند بهره بَرد با رخ گشاده ز هر نقد * تا هنرش را كند به نقد برومند