هست از درياى جودش تن وجود * رحمتى چون قطرهء غلطيدهاى
تا رود در خويش از خود رفتهاى * تا رسد نزد خدا بخشيدهاى
هنرمند نقّاش
از همه ممتاز هست شخص هنرمند * هيچ ندارد نظير و هيچ نه مانند
او نگرد چون خدا جدا ز غرضها * بر همه اشياء ازآنجهت كه چه هستند
ديده گشا هركجا به كاوش و دريافت * تا كه بگيرد به رنگ نقش خوش آيند
از پى نقشى كه گمشده بتكاپوست * تا كه بيابد زديد ، صورت دلبند
در پس هر پرده ايستاده مراقب * تا چه به ذهنش رسد ز وحى خداوند
صورت ظاهر براى اوست چه روپوش * ديدهء او بهر ديد هست چو روبند
او خود و احساس و فن و رأى كند ضم * او نكند نقش آنچه ديد به مانند
راه هرز از خلق و وحى كند باز * گرچه دليل ره است ديد هنرمند
هرچه بود شرط در هنر به حقيقت * در عمل آرد نه آنچه را كه بخواهند
دانش و بينش اگرچه هر دو ضرورند * فطرت و الهام مايههاى وى استند
تا هنرش را به اوج فن برساند * رمز نهان را نمود و دل ز غرض كند
خلق كند بىهراس وحى حقاش را * گر بپسندند خلق ور نپسندند
چشم دلش باز بر جوانب كارش * با همه آگاهى از حقيقت و ترفند
كار اگر مىكند ، كند به اصالت * آب اگر مىخورد ، خورد ز سربند
وارد بر فن و فن وسيلهء كارش * عاشق كار و به كار خويش خرسند
باز نگردد ز راه آنچه كه حق است * پاره ز هم گر كنند بند وى از بند
در بر خود تك به كار گه نكند كار * بل هنرش را دهد كمال به پيوند
او هنرش را به پاى پول نريزد * پول به دستش اضافه هست و پساوند
پرسشى از وى كنند گر به تمسخر * پرسششان را دهد جواب به لبخند
بهره بَرد با رخ گشاده ز هر نقد * تا هنرش را كند به نقد برومند