در دل هنوز سبزهء اميد مىدمد * زين باغ گرچه بلبل آوازخوان پريد
صبح اميد مژده دهد از وصال دوست * زارى چرا « بصير » كه تير از كمان پريد
روز بهين
خوشم كه لطف خداوند در زمانه يار من است * اميد روز بهين جمله كامكار من است
چه غم كه سايهء يكتا هميشه بر سر ماست * پر از شكوفه و ياس و سمن بهار من است
گل وجود مرا بىصفا مبين ، اى دوست * صفا و خرّمى افزون به شاخسار من است
اگرچه ديده فروبستهام ز مينايى * چراغ روشن دل ، مونس و نگار من است
بناى زندگىام نيست سربهسر ويران * هزار گنج هنر در كف و كنار من است
چنان به علم و هنر كردهام درخششها * كه در سپهر چو خورشيد بىقرار من است
ز هر نسيم نلغزد پىام چو شاخهء بيد * گواه همّت مردانه برگ و بار من است
نكرده خلق ، خدا ، ذرّهاى بدون اثر * بخوان تو شعر من ، اين درّ شاهوار من است
« بصير » گر بود ، از معرفت ، دلت روشن * مگو كه تيرگى ديده شام تار من است
شهيد نينواى عشق
مگر گرديده عاشورا ، ز هرجا اشك مىريزد * چو ابر نوبهار از ديدهء ما اشك مىريزد
مگر آمد صداى « العطش » از خيمهء طفلان * كه اينسان ديدهء ما سيلآسا اشك مىريزد
مگر شور حسينى در سر افتادهست هركس را * كه از مژگان چو باران بر سر و پا اشك مىريزد
چه ظلمى رفت اندر كربلا بر آل پيغمبر * كه از بام و هوا بر اهل دنيا اشك مىريزد