تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 661

مساهمون:

ص٦٦١
در دل هنوز سبزهء اميد مىدمد * زين باغ گرچه بلبل آوازخوان پريد صبح اميد مژده دهد از وصال دوست * زارى چرا « بصير » كه تير از كمان پريد

روز بهين

خوشم كه لطف خداوند در زمانه يار من است * اميد روز بهين جمله كامكار من است چه غم كه سايهء يكتا هميشه بر سر ماست * پر از شكوفه و ياس و سمن بهار من است گل وجود مرا بىصفا مبين ، اى دوست * صفا و خرّمى افزون به شاخسار من است اگرچه ديده فروبسته‌ام ز مينايى * چراغ روشن دل ، مونس و نگار من است بناى زندگىام نيست سربه‌سر ويران * هزار گنج هنر در كف و كنار من است چنان به علم و هنر كرده‌ام درخشش‌ها * كه در سپهر چو خورشيد بىقرار من است ز هر نسيم نلغزد پىام چو شاخهء بيد * گواه همّت مردانه برگ و بار من است نكرده خلق ، خدا ، ذرّه‌اى بدون اثر * بخوان تو شعر من ، اين درّ شاهوار من است « بصير » گر بود ، از معرفت ، دلت روشن * مگو كه تيرگى ديده شام تار من است

شهيد نينواى عشق

مگر گرديده عاشورا ، ز هرجا اشك مىريزد * چو ابر نوبهار از ديدهء ما اشك مىريزد مگر آمد صداى « العطش » از خيمهء طفلان * كه اين‌سان ديدهء ما سيل‌آسا اشك مىريزد مگر شور حسينى در سر افتاده‌ست هركس را * كه از مژگان چو باران بر سر و پا اشك مىريزد چه ظلمى رفت اندر كربلا بر آل پيغمبر * كه از بام و هوا بر اهل دنيا اشك مىريزد