تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 663

مساهمون:

ص٦٦٣
با او مرا بهار بُوَد روز و ماه و سال * گر پيش من خزان به خزان بىشمار هست هر صبح گه كه گرمى آغوش يار نيست * روزش « بصير » تيره‌تر از شام تار هست

اى مهدى موعود ( عج )

اى مهدى موعود بيا ، داد به پا كن * از قيد هوا و هوس اين خلق رها كن آيينهء دل‌ها همه زنگار گرفته‌ست * اين آينه را پاك ز هر رنگ و ريا كن اى آيت رحمت ، كه تو از نسل خليلى * اين آتش نمرود ، گلستان صفا كن اين باغ جهان پرشده از خار قساوت * با يك نگه‌ات پر ز گل مهر و وفا كن از هجر تو گل لب به تبسّم نگشايد * بگشاى لب و غنچهء گل را همه وا كن اى ديده سرايت ، تو بر اين خانه قدم نه * روشن ز غبار قدمت ديدهء ما كن در محفل عشّاق جهان زمزمه‌اى بود * اين زمزمه را جان دگر بار عطا كن از باده و پيمانه و مستان خبرى نيست * اى ساقى غيبى ، تو عنايت به بقا كن اى سُنبل‌تر گيسو و اى نوگل احمر ! * بنما رخ و شاداب تو اين نخل هُدا كن ايّوب زمان كاسهء صبرش شده لبريز * با آن دو هلال ، از همه حاجات روا كن اى حجّت اثنى عشر ، اى منزل ناطق ! * عالم به ظهورت همه در ظلّ هما كن كردند در آن دشت بلا قتل فراوان * خونخواهى خون شهدا بهر خدا كن از ياد ببردند حديث ثقلين را * آن قوم دغا را تو گرفتار بلا كن هر سوز دل‌وجان ز غم فرقت آنهاست * بر شيفتگان ، باز ره كرب و بلا كن كشتند شه تشنه لبان را به لب آب * دود از دل آن دون صفتان سوى سما كن از بهر تسلّاى حسين و دل ليلا * يارى به على اكبر و آن فرق دوتا كن در عين عطش لب متبسّم كند اصغر * يعنى كه پدر ، فلسفهء آب رها كن بر علقمه بگذر ، نظرى اى شه خوبان * بر قامت عبّاس و دو دستان جدا كن آن پيكر عريان و دو صد چاك حسين را * گو چرخ تو ديدى ز خدا شرم و حيا كن از جلوهء جاء الحقّ خود ، پرده برافكن * و آن جنّت خضراى زمين جلوه‌نما كن