تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 662

مساهمون:

ص٦٦٢
دريغا ، بر لب آب فرات و تشنه جان دادن * عجب نبود اگر از سنگ خارا اشك مىريزد لب پژمردهء اصغر ، حكايت از عطش مىكرد * ازاين‌رو مام گردون بىمحابا اشك مىريزد به زير آسمان تا جسم عريان حسين افتاد * ز ماتم دائماً آن طاق خضرا اشك مىريزد به حال تشنه‌كام كربلا ، سلطان مظلومان * درون جنّت ، آدم زير طوبا اشك مىريزد به جسم غرق در خون شهيد نينواى عشق * به كشتى ، نوح ، در توفان دريا اشك مىريزد به ياد رأس از پيكر جداى زادهء زهرا * ميان كعبه ، ابراهيم ، تنها اشك مىريزد از آن سنگى كه بر پيشانى شاه شهيدان زد * هنوزم موسى عمران به سينا اشك مىريزد نمىدانم چه غوغايى « بصير » از علقمه برخاست * كه جبريل امين در عرش اعلا اشك مىريزد

لبخند يار

هرجا كه هست دلبرم ، آنجا بهار هست * گل هست و سبزه هست و مى خوشگوار هست هرجا كه نيست دلبر من ، گرچه گلشن است * در پيش چشم من همه چون تلّ خار هست هرجا كه نيست شهد دهانش شكّر فشان * تلخ است ، گرچه نقل و نباتم هزار هست من سبزه را گره نزنم مثل دوستان * تا گيسوان پُرگره آن نگار هست بنشينم ار به سايهء سرو و كنار جوى * بارى ، مرا خوش است كه لبخند يار هست تصوير اين طبيعت زيبا كجا كشد ؟ * صورتگرى كه يار منش در كنار هست