دريغا ، بر لب آب فرات و تشنه جان دادن * عجب نبود اگر از سنگ خارا اشك مىريزد
لب پژمردهء اصغر ، حكايت از عطش مىكرد * ازاينرو مام گردون بىمحابا اشك مىريزد
به زير آسمان تا جسم عريان حسين افتاد * ز ماتم دائماً آن طاق خضرا اشك مىريزد
به حال تشنهكام كربلا ، سلطان مظلومان * درون جنّت ، آدم زير طوبا اشك مىريزد
به جسم غرق در خون شهيد نينواى عشق * به كشتى ، نوح ، در توفان دريا اشك مىريزد
به ياد رأس از پيكر جداى زادهء زهرا * ميان كعبه ، ابراهيم ، تنها اشك مىريزد
از آن سنگى كه بر پيشانى شاه شهيدان زد * هنوزم موسى عمران به سينا اشك مىريزد
نمىدانم چه غوغايى « بصير » از علقمه برخاست * كه جبريل امين در عرش اعلا اشك مىريزد
لبخند يار
هرجا كه هست دلبرم ، آنجا بهار هست * گل هست و سبزه هست و مى خوشگوار هست
هرجا كه نيست دلبر من ، گرچه گلشن است * در پيش چشم من همه چون تلّ خار هست
هرجا كه نيست شهد دهانش شكّر فشان * تلخ است ، گرچه نقل و نباتم هزار هست
من سبزه را گره نزنم مثل دوستان * تا گيسوان پُرگره آن نگار هست
بنشينم ار به سايهء سرو و كنار جوى * بارى ، مرا خوش است كه لبخند يار هست
تصوير اين طبيعت زيبا كجا كشد ؟ * صورتگرى كه يار منش در كنار هست