تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 652

مساهمون:

ص٦٥٢
به مصداق « آفتاب آمد دليل آفتاب » كليهء اشعارش دلنشين و بىنياز از تعريف و توصيف مىباشد » . شادروان محمود شهرآشوب ، شاعر بلندآوازهء معاصر ، دربارهء او چنين مىگويد : « بصير گذشته از مدارج فضل و دانش و معارج اشراق و بينش ذاتا انسان است ، انسانى كه نظيرش در عصر ما چون عنقا و وفا و كيميا معدوم شده و ديگر كسى به واقعيّت چنين خصوصياتى ايمان و اذعان ندارد . او بارها زندگىاش را دربست تحويل دوست نمايان مستحقّ كرده و از منزل با دست پر و جيب خالى بيرون رفته و هستى خود را در اختيار دوستان مصلحتى گذاشته است و در جايى به صورتى ديگر محبّت و جان‌فشانى را آغاز كرده و بازهم رنج برده است كه با نااميدى مىگويد :
نامرد بس‌كه شاعر مردانه را شكست * هنگام ميگسارى مردان چه دير شد

شناسايى

من كيستم ؟ شكسته‌دلى ، رنج ديده‌اى * عمرى به جان جفاى عزيزان خريده‌اى مرغى فتاده در قفسِ تنگِ زندگى * سر زير پر گرفته ز گلشن پريده‌اى ديوانه‌اى پريش ، به تنگ آمده ز خويش * زنجير خامِ عقل و خرد را بريده‌اى افتاده‌اى به گوشهء خلوت سراى غم * با نيمه جان خستهء بر لب رسيده‌اى در بزم عشق يار ، پريشان و شرمسار * در پاى سروقامتِ جانان خميده‌اى چون لاله از دورنگىِ گلزار زندگى * با داغِ سينه رَخت به هامون كشيده‌اى آزرده‌خاطرى ، ز غمِ دل مكدّرى * با خاطرات تلخ ز مردم رميده‌اى با دستِ خالى از گل و گلشن گذشته‌اى * يك گل به آرزوى دل خود نچيده‌اى از حلقه‌هاى طرّهء دلدار خويشتن * افسانه‌هاى زلف پريشان شنيده‌اى با ديده‌اى « بصير » به چنگال غم اسير * با حالِ زار ، گوشهء عزلت گزيده‌اى
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 652 | سيد محمد باقر برقعى