ذره از پرتو خورشيد كند جلوهگرى * ور نه هرگز نبود لايق انظارى چند
همچو نى آه شرربار برآرم از دل * تا بسوزم به جهان جان دل افكارى چند
كشتهء اويم و سر باختهام در قدمش * سرفرازى چو منش نيست سردارى چند
شب هجران تو باشد ز پىاش صبح وصال * تا نمايد به « بصر » دولت ديدارى چند
تضمينى از حافظ
قسم به شاه ولايت امير بندهنواز * به غير حق نبرم دست خود براى نياز
به لطف دولت او كور گشته چشمهء از * « منم كه ديده به ديدار دوست كردم باز
چه شكر گويمت اى كارساز بندهنواز » * بگو به شيعهء مولا به غير عشق مجوى
تو با مشام هوس نوگل زمانه مبوى * حديث عشق به ابناى روزگار مگوى
« نيازمند بلاگو رخ از غبار مشوى * كه كيمياى مراد است خاك كوى نياز »
ز ابتدا بسرشتند مهر او با گل * نشان عشق على را نهادهاند به دل
بدست دوست سپرديم عمر بىحاصل * « ز مشكلات طريقت عنان متاب اى دل
كه مرد راه نينديشد از نشيب و فراز » * اگرنه در لب عذرا نهاد جان وامق
نشد به دفتر عشاق عشق را لايق * بنه به پاى على سرگرش توئى شائق
« طهارت ار نه به خونجگر كند عاشق * به قول مفتى ، عشقش درست نيست نماز »
به عشق او گل آدم خداى كرد ضمير * خوراند مهر على را به خلق همره شير
در اين مقام مجازى بجز پياله مگير * « بروز خويشتن خويش عاشقانه بمير
در اين سراچه بازيچه غير عشق مباز » * اگر ز عشق على همچو شمع مشتعلى
و گر به ذكر روز و شام مشتعلى * « بصر » به ديدهء حق بين اگر تو منفعلى
« به نيمبوسه دعائى بجز ز اهل دلى * كه كيد دشمنت از جان و جم دارد باز »