نمانده صبر و قرارى به دل ز جور فراق * مگر كه با غم و اندوه بستهام ميثاق
كه گشتهام ز ازل من به بديدنت مشتاق * « فكند زمزمهء عشق در حجاز و عراق
نواى بانگ عزلهاى حافظ شيراز »
مهرى على
اى چشمه محبت بىانتها على * اى ناخداى كشتى بحر بقا على
جز مهر حيدرم نبود مهر ديگرى * هستم مقيم درگه درد آشنا على
غير از تو محرمى نشناسم در اين ديار * دارم اميد عافيت و التجا على
در روز حشر ساقى لبتشنگان توئى * دست من است و دامن مشگلگشا على
گم شد رهم به دشت جنون اى دليل راه * اى مرشد و مراد من بينوا على
دلبستهام كه دل چو ببستم به جعد زلف * گفتم گرهگشاى توئى مرتضى على
خاك درت به چشم « بصر » همچو توتياست * باشد مقام من در دارالشفا على
انگيزهء خلقت
به يكتائى خالق انديشه كن * توسّل به مولا على پيشه كن
كليد در گنج دانائى است * وجودش سراسر توانائى است
به جان على شاه مشكلگشا * زبانم به مدح ثنايش گشا
قلم عاجز است و زبان الكن است * كه در وصف آن شاه خيبر كن است
خدا مدح او مىكند تا خداست * كه توصيف او سورهء هل اتى است
زند سايهاش خيمه بر كهَكشان * كه كويش فراتر ز نام و نشان
هرآنكو ندارد نشانش به دل * دو پايش فرومانده باشد به گل
دو نام مقدس در اين عالم است * كه انگيزهء خلقت آدم است
محمد كه بر انبياء خاتم است * جهان از ولاى على محكم است
هژبرى كه نخجير او شد فلك * چو آهو بچه صيد او شد ملك
بود ذره از مهر او آفتاب * ز گرمى او مىبرد التهاب
خدايا به آن ذكر امّن يجيب * « بصر » را مكن از درت بىنصيب