گر كه و صلى نمىشود حاصل * لذتش را به خواب مىخواهم
باز « بستان » طبع من گل كرد * من ز طبعم گلاب مىخواهم
صحبتى بين مردم دنيا * بجز از نان و آب مىخواهم
بىقرار
مرا چو آينه تصوير ديگرى بدهيد * بريدهام ، به دلم نقش باورى بدهيد
ميان اين قفس از خويش هم گريزانم * براى بال گشودن به من پرى بدهيد
شما كه مست و خرابيد از سبوى وصال * به شاعرى كه خمار است ساغرى بدهيد
دلم گرفته از اين زندگى از اين دنيا * بشارتم به افقهاى بهترى بدهيد
دل مرا كه ز هجران يار مىسوزد * به دست شاعر احساس پرورى بدهيد
خزان نشسته به بستانم از غم دوران * به بوستان من از ذوق زيورى بدهيد
سهم من
سهم من از چشمهايت روح بارانى فقط * بازتابم از نگاهت هست حيرانى فقط
مردمكهاى نگاه بىقرار عاشقم * سالها تصويرساز شعر بارانى فقط
اين دل دريائى درد آشناى پاكباز * گشته از آشوب چشمان تو طوفانى فقط
همچو مجنون مىشوم ديوانهء ليلاى تو * گر بدانم بر مدار عشق مىمانى فقط
چشم ميگونت غزل مىريزد از جام نگاه * مستى اشعار نابم بر تو ارزانى فقط
اى مسيح چشم مستت آفتاب زندگى * آفتاب بىتو دنيا سرد و ظلمانى فقط
گرچه « بستانم » ولى پژمرده طبع عاشقم * بىتو پائيزم ، زمستانم تو بستانى فقط