دم به دم با ساغر چشمان خويش * مى به كام مىپرستان مىدهى
با دم گرمت مسيحا مىشوى * عاشق دلمرده را جان مىدهى
چشمهاى عاشقم را با نگاه * در بيان عشق فرمان مىدهى
تا بياموزم حديث عشق را * زورق دل را به طوفان مىدهى
مىكنى با اخم ، اين دل را خراب * با تبسّم باز سامان مىدهى
چون شقايق در دلم خون مىكنى * تا خبر شام هجران مىدهى
ناز شستت اى گل « بستان » عشق * درد و درمان را چه آسان مىدهى
عشق اى تقدير هستى تا به كى * سهم ما را چشم گريان مىدهى
به اميد تو
نگاهم را به يادت شعر دريا مىكنم هر شب * دلم را بىتو با اشكم مداوا مىكنم هر شب
تو را اى مطلع آبىترين شعر بلند عشق * ميان واژههاى اشك پيدا مىكنم هر شب
تماشائىترين آئينهء صبح تماشائى * تو را در باور عشقم تماشا مىكنم هر شب
در اين حال و هواى عاشقى در آسمان غم * من تنها به اميد تو پروا مىكنم هر شب
بيا يك شب به بالين من دردآشنا بنگر * چگونه با دل بىطاقتم « نا » مىكنم هر شب
تو را مىخواهد از من اى بهار روز آدينه * و من در حسرتت با دل مدارا مىكنم هر شب