تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 635

مساهمون:

ص٦٣٥
به تازيانهء زخم جدائى من و تو * دلم نشان تحمّل ز تازيانه گرفت به ديده‌ام كه از آن انتظار ، مىبارد * بلور اشك به خود جلوهء شبانه گرفت بنازم آن غم عشقت كه مثل دايهء مهر * سر مرا همهء عمر روى شانه گرفت بيا بيا به كنارم كه اين دلم تنگم * به سوز و ساز جدائى دم ترانه گرفت دوباره بلبل عشقم به گوشهء « بستان » * به ياد نرگس مست تو آشيانه گرفت

دريچهء غزل

يكى به غربت دلم تو را هوار مىكشد * و زخمهء غم تو را به روى تار مىكشد تمام لحظه‌هاى من پر است از خيال تو * و چشمهاى خسته‌اى كه انتظار مىكشد بيا كه از طراوتت خداى عشق و آرزو * به روى نقشهء زمين خط بهار مىكشد من از دريچهء غزل تو را نگاه مىكنم * دريچه‌اى كه شعر را به اعتبار مىكشد صميمى دلم ببين كه لحظه‌هاى انتظار * ز روزگار عاشقم چه‌سان دمار مىكشد شب است و باز لحظه‌ها پر است از صفاى دل * و خلوتى كه قلب را به‌سوى يار مىكشد

مسافر يك‌عمر فاصله

وقتى هواى عاطفه كمرنگ مىشود * مثل غروب جمعه دلم تنگ مىشود اين روزها طبيعت احساس سبز هم * زرد از خزان خدعه و نيرنگ مىشود در كارگاه عاطفه افتد ز اعتبار * آيينه‌اى كه هم‌نفس زنگ مىشود من كيستم مسافر يك‌عمر فاصله * هر شب دلم فدايى فرسنگ مىشود عمرى است از سبوى غزلهاى عاشقى * جامم لبالب از مى گلرنگ مىشود هربار سرگشايم از اين تنگى قفس * تنها نصيب بال‌وپرم سنگ مىشود با من بمان غمى كه برايم غنيمتى * شعرم هميشه با تو هماهنگ مىشود