به تازيانهء زخم جدائى من و تو * دلم نشان تحمّل ز تازيانه گرفت
به ديدهام كه از آن انتظار ، مىبارد * بلور اشك به خود جلوهء شبانه گرفت
بنازم آن غم عشقت كه مثل دايهء مهر * سر مرا همهء عمر روى شانه گرفت
بيا بيا به كنارم كه اين دلم تنگم * به سوز و ساز جدائى دم ترانه گرفت
دوباره بلبل عشقم به گوشهء « بستان » * به ياد نرگس مست تو آشيانه گرفت
دريچهء غزل
يكى به غربت دلم تو را هوار مىكشد * و زخمهء غم تو را به روى تار مىكشد
تمام لحظههاى من پر است از خيال تو * و چشمهاى خستهاى كه انتظار مىكشد
بيا كه از طراوتت خداى عشق و آرزو * به روى نقشهء زمين خط بهار مىكشد
من از دريچهء غزل تو را نگاه مىكنم * دريچهاى كه شعر را به اعتبار مىكشد
صميمى دلم ببين كه لحظههاى انتظار * ز روزگار عاشقم چهسان دمار مىكشد
شب است و باز لحظهها پر است از صفاى دل * و خلوتى كه قلب را بهسوى يار مىكشد
مسافر يكعمر فاصله
وقتى هواى عاطفه كمرنگ مىشود * مثل غروب جمعه دلم تنگ مىشود
اين روزها طبيعت احساس سبز هم * زرد از خزان خدعه و نيرنگ مىشود
در كارگاه عاطفه افتد ز اعتبار * آيينهاى كه همنفس زنگ مىشود
من كيستم مسافر يكعمر فاصله * هر شب دلم فدايى فرسنگ مىشود
عمرى است از سبوى غزلهاى عاشقى * جامم لبالب از مى گلرنگ مىشود
هربار سرگشايم از اين تنگى قفس * تنها نصيب بالوپرم سنگ مىشود
با من بمان غمى كه برايم غنيمتى * شعرم هميشه با تو هماهنگ مىشود