خنده بر خفته
طرح اين غمكده مىريخت چو معمار فلك * كاش مىكرد جدا دست جفاكار فلك
آسمان غرّه به خونريزى خود گشت كجاست ؟ * غمزهاى تا شكند رونق بازار فلك
« تكيه بر چرخ مكن گو ، ز تو سرگشتهتر است » * فهم كن اين سخن از گردش بسيار فلك
سخنى گفت مرا پير كمان پشت خرد * سپر خود مفكن پيش كماندار فلك
چرخ ، روزى اگر از خنده مرا منع كند * بر لبم خنده نبينى مگر از كار فلك
عمر ما چيست كه شب نيز از آن كسر شود ؟ * خنده بر خفته زند ديدهء بيدار فلك
احتمال
تمام دفتر من از خيال لبريز است * و از تلاطم فكرى محال لبريز است
بيا كه با تو غزل را به اوج خواهم برد * تو نيستى غزل از ابتذال لبريز است
تو اقتدا به نمازى سپيد كن بر صبح * منارهء دِهِمان از بلال لبريز است
چرا ؟ چگونه ؟ كجا ؟ تا چه وقت ؟ در چه سفر ؟ * تمام بودنم از احتمال لبريز است
قصيده چشمانت
مشتاقتر از سپيده برمىگردم * من با نفسى بريده برمىگردم
فرداست كه از ضيافت چشمانت * با دفترى از سپيده برمىگردم