به پاكدامنى برگ سيب شك كرديم * به بىريايى دستى نجيب شك كرديم
چه بىغمانه نشستيم و چيزها گفتيم * به قاصدك به گل سرخ ناسزا گفتيم
* * * بهار ، لحظهء خوب وصال ما مىشد * تمام گسترهء چشمه مال ما مىشد
ولى شقاوت دستى بهار را دزديد * و عارفانهترين چشمه سار را دزديد
همه برابر هم باز سد شديم امروز * چه بىنصيب از آن چشمه رد شديم امروز
* * * بخوان كه لحظهء فرياد كردن من و توست * بيا كه خون بهاران به گردن من و توست
بيا ز دست شقاوتگر انتقام بگير * بيا بيا ز گل سرخ باغ كام بگير
بيا و گرنه دگر ، هاىوهو ندارد باغ * تو نيستى به خدا آبرو ندارد باغ
* * * شنيدهام كه فقط در بهار مىآيد * و بر سمند سپيدى سوار مىآيد
بهار هم برود پشت شيشه مىمانم * هميشه منتظر آن ، هميشه مىمانم
هميشه مژدهء باران سبز شالىهاست * دعا كنيم بيايد همين حوالىهاست
* * * بيا كه باور باران براى ما سخت است * قبول فصل بهاران براى ما سخت است
بنفشههاى جنون در بغل بيا اى دوست * و يا به وسوسهء اين غزل بيا اى دوست
آمين
محبّت نه در قلب پركين نشيند * نديدم به خاشاك شاهين نشيند
زند تيشه فرهاد با نام شيرين * نشيند به دل ، وه چه شيرين نشيند
به زير دو ابرو ببين چشم مستش * به محراب هم ، رهزن دين نشيند
به وصلت چه سازم بگو تا چه سازد * به درگاه شاهى چو مسكين نشيند
اگر مرگ من از خدا خواهد آن مه * به لبهاى من حرف « آمين » نشيند