بكاشتند و بخورديم
چو بنگرى به حقيقت تمام رهگذريم * نشايد آنكه جهان را دگر به بد سپريم
نبايد آنكه به بيداد و اهل آن گرديم * كه بندگان خداوندگار دادگريم
سزاست آنكه بنفع عموم كار كنيم * به كار مردم صالح ز جان و دل نگريم
چه نغز گفت به وقت نشاندش شجرى * مجرّبى به جوانى ، كه ما ز يك گهريم
« بكاشتند و بخورديم و كاشتند و خورند * چو بنگرى همه برزيگران يكدگريم
به ياد جوانى
ياد باد آنكه نوآموز دبستان بودم * با رفيقان دبستان ، خوش و خندان بودم
همكلاسان همه چون نوگل بستان صفا * من در آن بستان چون مرغ خوشالحان بودم
يافتم چون ز دبستان به دبيرستان راه * همه جا از دلوجان همره ياران بودم
از دبيرستان رفتم بسوى دانشگاه * دكتر علم پزشكيش ز تهران بودم
امتحان گاه بهاران چو رسيدى هر سال * من نه اندر پى تفريح گلستان بودم
رنج بردم به شب و روز و شدم غرق كتاب * جزوه در دست بهر كوى و خيابان بودم
پرورش يافته در مكتب دانا پدرى * شهره در محكمى منطق و ايمان بودم
سالها خدمت بيمار و عليلان كردم * پى آسودگى جمع پريشان بودم
تا تن و توشوتوان بود ز پا ننشستم * غرقه در مرحمت حضرت يزدان بودم
گر برفتند گروهى ز پى مال و منال * من دلداده پى منطق و برهان بودم
ياد ايّام جوانى گرانمايه به خير * چند گويم كه چه مىكردم و چونان بودم
گر بپرسند چه بُد حاصل عمرت « برهان » * پاسخ اينست كه در خدمت ايران بودم