تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 624

مساهمون:

ص٦٢٤

بكاشتند و بخورديم

چو بنگرى به حقيقت تمام رهگذريم * نشايد آنكه جهان را دگر به بد سپريم نبايد آنكه به بيداد و اهل آن گرديم * كه بندگان خداوندگار دادگريم سزاست آنكه بنفع عموم كار كنيم * به كار مردم صالح ز جان و دل نگريم چه نغز گفت به وقت نشاندش شجرى * مجرّبى به جوانى ، كه ما ز يك گهريم « بكاشتند و بخورديم و كاشتند و خورند * چو بنگرى همه برزيگران يكدگريم

به ياد جوانى

ياد باد آنكه نوآموز دبستان بودم * با رفيقان دبستان ، خوش و خندان بودم هم‌كلاسان همه چون نوگل بستان صفا * من در آن بستان چون مرغ خوش‌الحان بودم يافتم چون ز دبستان به دبيرستان راه * همه جا از دل‌وجان همره ياران بودم از دبيرستان رفتم بسوى دانشگاه * دكتر علم پزشكيش ز تهران بودم امتحان گاه بهاران چو رسيدى هر سال * من نه اندر پى تفريح گلستان بودم رنج بردم به شب و روز و شدم غرق كتاب * جزوه در دست بهر كوى و خيابان بودم پرورش يافته در مكتب دانا پدرى * شهره در محكمى منطق و ايمان بودم سالها خدمت بيمار و عليلان كردم * پى آسودگى جمع پريشان بودم تا تن و توش‌وتوان بود ز پا ننشستم * غرقه در مرحمت حضرت يزدان بودم گر برفتند گروهى ز پى مال و منال * من دلداده پى منطق و برهان بودم ياد ايّام جوانى گرانمايه به خير * چند گويم كه چه مىكردم و چونان بودم گر بپرسند چه بُد حاصل عمرت « برهان » * پاسخ اينست كه در خدمت ايران بودم