تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 621

مساهمون:

ص٦٢١

نزيبد شاعران

دلم خواهد كز اوّل آنچه در اين انجمن گويم * سخن بر مقتضاى عصر و اوضاع وطن گويم نه از خال و خط خوبان ، نه از زلف نكورويان * نه از عشق فلان عاشق ، به يارى سيم‌تن گويم چو مىنالد گدائى بر در دولت سراى تو * كجا شايد سخن از نغمهء مرغ چمن گويم ؟ چو بينم دردمندى هست بىداروى و بىدرمان * كجا زيبد ز عنّاب‌لب آن خوش سخن گويم ؟ چو در جمع پريشانى بود بشكسته‌دل‌هائى * كجا زيبد از آن زلف‌شكن اندر شكن گويم ؟ طبيبم ، كم طبيبان را ، مجال شاعرى باشد * ولى ، چون خواستى ، گهگاه بر وجه حسن گويم مضامين بديع و نو چو « برهان » اندرين محضر * شود گيلان و گيلانى رها تا از محن گويم

گرگ و بره

حرف و برهان قوىتر ، بهترين برهان بود * اين مثل باشد ز لافونتن اديب نامدار با دليل اين نكته را ما بر شما روشن كنيم * چون عيان شد برّه‌اى تشنه ، كنار جويبار تا كند رفع عطش سختى ، بناگه شد پديد * گرسنه گرگى خبيث و ماجراجو ، نابكار لقمهء چرب و لذيذى ديد و پس با برّه گفت * از سر خشم و غضب ، آن بدتر از سگهاى هار نيستت پرواى ما اى بوالفضول بس جسور * كاين‌چنين چنين سازى گل‌آلود آب صاف خوشگوار « برّه گفتا : شهريارا آتش خشمت نشان * ز آب مهر و رحم كن ، بر چون منى زار و نزار بيست پا پائين‌ترم من از جنابت اى امير * پس چسان تيره توانم كرد ، آب شهريار باز گركش گفت : آب از تو گل‌آلود است و بس * هم شنيدستم بدىها گفته‌اى از ما توپار برّه گفتا سنّ من كمتر ز يك سال است و حال * شهريارا هستم از پستان مادر شيرخوار پس در اين حالت كجا ياراى آن را داشتم * تا كنم غيبت ز اعليحضرتى با اقتدار گرگ گفتا پس تو را بوده برادر بدزبان * برّه گفتا بىبرادر هستم اندر روزگار گرگ گفتا پس در اين صورت سگ و چوپانتان * گفته‌اند از من بدى ، با يك‌تن از ايل و تبار نزد من معذور و شايان ترحّم نيستى * هان برون آرم كنون از روزگار تو دمار پس بسوى جنگلى برد و دريدش بىدليل * هم بخوردش بىصدور دادنامه يا قرار
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 621 | سيد محمد باقر برقعى