نزيبد شاعران
دلم خواهد كز اوّل آنچه در اين انجمن گويم * سخن بر مقتضاى عصر و اوضاع وطن گويم
نه از خال و خط خوبان ، نه از زلف نكورويان * نه از عشق فلان عاشق ، به يارى سيمتن گويم
چو مىنالد گدائى بر در دولت سراى تو * كجا شايد سخن از نغمهء مرغ چمن گويم ؟
چو بينم دردمندى هست بىداروى و بىدرمان * كجا زيبد ز عنّابلب آن خوش سخن گويم ؟
چو در جمع پريشانى بود بشكستهدلهائى * كجا زيبد از آن زلفشكن اندر شكن گويم ؟
طبيبم ، كم طبيبان را ، مجال شاعرى باشد * ولى ، چون خواستى ، گهگاه بر وجه حسن گويم
مضامين بديع و نو چو « برهان » اندرين محضر * شود گيلان و گيلانى رها تا از محن گويم
گرگ و بره
حرف و برهان قوىتر ، بهترين برهان بود * اين مثل باشد ز لافونتن اديب نامدار
با دليل اين نكته را ما بر شما روشن كنيم * چون عيان شد برّهاى تشنه ، كنار جويبار
تا كند رفع عطش سختى ، بناگه شد پديد * گرسنه گرگى خبيث و ماجراجو ، نابكار
لقمهء چرب و لذيذى ديد و پس با برّه گفت * از سر خشم و غضب ، آن بدتر از سگهاى هار
نيستت پرواى ما اى بوالفضول بس جسور * كاينچنين چنين سازى گلآلود آب صاف خوشگوار
« برّه گفتا : شهريارا آتش خشمت نشان * ز آب مهر و رحم كن ، بر چون منى زار و نزار
بيست پا پائينترم من از جنابت اى امير * پس چسان تيره توانم كرد ، آب شهريار
باز گركش گفت : آب از تو گلآلود است و بس * هم شنيدستم بدىها گفتهاى از ما توپار
برّه گفتا سنّ من كمتر ز يك سال است و حال * شهريارا هستم از پستان مادر شيرخوار
پس در اين حالت كجا ياراى آن را داشتم * تا كنم غيبت ز اعليحضرتى با اقتدار
گرگ گفتا پس تو را بوده برادر بدزبان * برّه گفتا بىبرادر هستم اندر روزگار
گرگ گفتا پس در اين صورت سگ و چوپانتان * گفتهاند از من بدى ، با يكتن از ايل و تبار
نزد من معذور و شايان ترحّم نيستى * هان برون آرم كنون از روزگار تو دمار
پس بسوى جنگلى برد و دريدش بىدليل * هم بخوردش بىصدور دادنامه يا قرار