من و دل
تجلّىگاه ذات كبريا ، دل * محيط عشق و كانون صفا ، دل
مكان هرچه خوبى ، هرچه پاكى * مقام وحى و آيات خدا ، دل
نمىداند بهجز حرف محبّت * نمىخواند بهجز درس وفا ، دل
جدا باشد سرشت بىمثالش * ز آب و خاك خلقت گوييا ، دل
پناه شادى و غم غير دل نيست * محبّت زادهء درد آشنا ، دل
هنوز اسرار خود ناگفته با دوست * نمىدانم شنيده است از كجا ، دل
من و دل ساكن كوى وفاييم * كه شبها را سحر كرديم با دل
مرا جان ، شمع سوزان بود و با من * شررها داشت بر جان ، بينوا دل
اگر محرم شوى بادل « براتى » * بگويد از برايت رازها ، دل
سلالهء طه
مژده كه ميلاد منجى بشر آمد * فلك هدى را دليل و راهبر آمد
مژده كه آمد خديو عالم امكان * حجّت برحقّ امام منتظر آمد
مژده كه خورشيد تابناك ولايت * بر فلك عدل و داد ، جلوهگر آمد
نيمهء شعبان رسيد و منتظران را * شام غمافزاى انتظار سرآمد
مايهء اعزاز رهروان شريعت * محيى احكام و فخر بوالبشر آمد
نخل ولايت بر اين شكوفهء عصمت * بار دگر سرفراز و بارور آمد
ديدهء نرجس بر آن جمال دلآرا * گويى بر قرص مه نظارهگر آمد
حجّت ثانى عشر ، سلالهء طه * مظهر ذات و صفات دادگر آمد
مژده كه از كوى دوست دلشدگان را * پيك صبا در طليعهء سحر آمد
فيض عميمى كه از طفيل وجودش * عالميان را عطاى بىشمر آمد
ملك عدالت دگر فنا نپذيرد * دولت مسعود و معدلت اثر آمد
مژده « براتى » كه روزگار وصالت * ماه دلآراى من ز پرده درآمد