تقديم به مجمع عاشقان بقيع غربت بقيع
بهشت روى زمين است گلستان بقيع * فراز عرش برين است آستان بقيع
گرت هواست كه تسبيح قدسيان شنوى * بيا به محفل پرسوز عاشقان بقيع
* * * آتش از دل زبانه مىگيرد * طفل اشكم بهانه مىگيرد
دل به شوق بقيع بيمار است * عاشقى دورمانده از يار است
هر نفس مىكند به ديده مقام * جلوهء تربت چهار امام
پرسوجو مىكند دل زارم * دل شيدايى گرفتارم
با محبّان و عاشقان بقيع * پر گشايد در آسمان بقيع
گه نظر جانب حرم دارد * گاه سر را به جيب غم دارد
دل من در سكوت مىميرد * بسكه ، امشب بهانه مىگيرد
شده يلدا دوباره مهمانش * ديده كرده ستاره بارانش
نكند بينوا كباب شود * قطره قطره چو شمع آب شود
بگذاريد تا درى بزنم * به جگر سوخته سرى بزنم
آه جانسوز و ماتمى دارد * دل شيدايىام غمى دارد
خواب و راحت به خويش كرده حرام * سوزد از غربت بقيع مدام
پرسد از من كجاست بقعهء نور * قبر زهرا چرا بود مستور
پاسخش در سرشك من پيداست * كاين مصيبت هميشه جانفرساست
اى « براتى » بساز با دل زار * ليك از دست دامنش مگذار