به لطف خويش ز خاطر مبر « براتى » را * كه غير مرحمت از آن جناب نتوان ديد
مژدهء بهار
بهار خاطرهها را سرود با لبخند * تمام پنجرهها را گشود با لبخند
بهار آمد و دلها به عاشقى برخاست * نشست يار به گفتوشنود و با لبخند
به جلوه آمده بر بام آسمان خورشيد * ز پشت قلّهء ابر كبود با لبخند
نسيم زلف چمن را به پيچوتاب افكند * ترانه ساخت و رقصيد ، رود با لبخند
عروس غنچه به ناز آمد و به تخت نشست * شكوفه بر سر گل نقره سود با لبخند
ببين ز خندهء گلها چه محشرى برپاست * چه روحبخش بود چنگ و عود با لبخند
به بزم سوسن و سنبل به آن دلآرايى * بنفشه جلوهء ديگر فزود با لبخند
بيا به خنده بهارى كنيم دلها را * كه مىتوان غم دل را زدود با لبخند
تو نيز مثل طبيعت گره ز دل وا كن * بخوان به شادى گلها سرود با لبخند
دل گرفتهء ما را كرشمههاى بهار * به ناز و غمزهء جانان گشود با لبخند
تو سبز باش كه ماند بهار با تو مدام * و گرنه مىگذرد از تو زود با لبخند
به اين بضاعت بىرنگ و بو چه بايد كرد * اگر بهار مرا آزمود با لبخند
به هر بهار « براتى » كند ز شوق نثار * به پاى گل همه بود و نبود با لبخند