سيلى امواج ساحل را نسازد خشمناك * پايمردى كرده دشمن را هراسان بيشتر
چون سكندر چند جويى چشمهء آب حيات * آبرو قدرش بود از آب حيوان بيشتر
با توكّل كن رها فرزند را بر آب نيل * باشد از مادر به كودك لطف يزدان بيشتر
چون « براتى » زين سراى عاريت دل بازگير * چند روزى نيست مهلت بهر مهمان بيشتر
لواى صاحب الزمان ( عج )
از نفس بهار ، بين غاليهسا نسيم را * گل به فضا پراكند روحفزا شميم را
زنده كند بار دگر دمِ صبا رميم را * زلف بنفشه نو كند خاطرهء قديم را
شود ز عشق در نواد دوباره تار و پود من * به باغ مرغ خوشنوا به شاخه بسته آشيان
به دشت كبك پا نهد به روى فرش پرنيان * ز مى پيالهاى دهد به دست ياس و ارغوان
به عشوه نرگس آورد به جان ياسمن توان * شكوفه نقره بيخته به دشت و دامن چمن
ز خاك ، مرده مىجهد ، مگر نشور مىدمد ؟ * و يا به امر ايزدى ملك به صور مىدمد ؟
دوباره جلوههاى حقّ ز كوه طور مىدمد * ز شاخه شاخهء شجر لواى نور مىدمد
عروس غنچه مىدرد ميان حجله پيرهن * قامت سرو ناز را بر لب جويبار بين
نرگس عشوه باز را مىزده و خمار بين * قمرى و سار و صعوه را بر سر شاخسار بين
دامن دشت و باغ را پرگل و پرنگار بين * زمين پس از فسردگى به آفتاب شسته تن
نهاده دل غم جهان بهسوى عشق رو كند * ز تاب زلف پرشكن هماره گفتوگو كند
بهسان غنچه بشكفد ، حديث رنگ و بو كند * ز نغمه كوه و دشت را چو پر ز هاىوهو كند
كند اسير خويش را به طرّهاى شكنشكن * ز روى خشمگين خود زمين فرونهاده چين
چو نوعروس بسته گل به تار زلف عنبرين * بهشت را به دامن پر از گل بهار بين
زمين چو پرنگار شد ز مفرش زمرّدين * به آسمان رسد نوا ز بلبلان نغمه زن