هجر دوست
نيست هجرى بدتر از هجران دوست * جان دهم هردم به ياد جان دوست
واى من ، اى واى من ، اى واى من ! * سوختم در آتش هجران دوست
گرچه عشقش چند گاهى بيش نيست * هست از روز ازل پيمان دوست
تا سپردم دل به روى روشنش * گشت پنهان چهرهء رخشان دوست
زود رفتى شمس تبريزى من * دير ماندم در غم جانان دوست
دوست شاد از آنكه غم پايان گرفت * « بخرد » افسرده است از پايان دوست
رهايى از بند
آدمى را سه حال مىبايد * تا كه از بند غم رها ماند
در نخستين ، سلامت بدن است * كه خردمند قدر آن داند
دومين ، طالعى كه باشد نيك * تا بلا را از او بگرداند
سومين ، بىغمى به كار جهان * كآنچه پيش آيدش نرنجاند
قدرت نيكى
خدايا قدرت نيكى به من ده * كز آن هرگز نباشد خوبتر چيز
ز نيكوكارى و مردمنوازى * شود جان و دل « بخرد » طربخيز
قوم يهود
از خبث و نفاق و فتنهء قوم يهود * آيات زياد است به قرآن مشهود
اقوام جهان جمله به اين قوم بَدَند * بااينهمه گوى فكرت از جمله ربود