چو بيند نابسامانى ز هر سو * به جان نالد كه ناليدن روا هست
پند پدر
شهزادهاى به بخت جوان و عقل پير * گفت اى پدر مرا به يكى پند دست گير
برگو به من تفاوت دشمن ز دوست چيست * دشمن كدام و دوست مرا زين ميانه كيست
دانى كه گرد من بود انبوه دوستان * در بندگى نهاده همه سر بر آستان
هريك براى خدمت من بسته صد كمر * هريك براى راحت من جسته از خطر
گر يكسخن بگويم گويند آفرين * صد آفرين بر اين سخن سحرآفرين
كارى نمىكنند مگر در هواى من * حرفى نمىزنند مگر بر رضاى من
فرمود پاسخش كه حذر كن از اين گروه * كز اين گروه جان عزيزت شود ستوه
اينان به سود خويش روند و زيان تو * نى دوست بلكه دشمن مالند و جان تو
آن كس كه جز به ميل تو هرگز سخن نگفت * هرگز به راستى سخنى همچو من نگفت
دشمن كسى است كز تو حقيقت نهان كند * آن كس كه راست گفت تو را حفظ جان كند
مدّاحت ار به قصد فريب تو دم زند * گر نيك بنگرى به خيانت قدم زند
روزى تو از خيانت او مىشوى خبر * كافتد منافعش ز وجود تو در خطر
آنجا كه فقر آيد
ديگر حديث عشق نشايد در اين ديار * كانجا كه فقر آمد ، شد عشق بر كنار
بگشا زبان به قصّهء فقر و بلاى فقر * بربند لب ز غصّهء يار و جفاى يار
بااينهمه مصائب بىحدّ ز هر طرف * بااينهمه متاعب بىعدّ ز هر كنار
ديگر ز طبع شاعر ، جز نوحهگو مگو * ديگر ز چشم دانا جز اشك گو مبار
آن را كه قطع گشت اميد از اداى قرض * آن را كه بيم قطع معاش است و شغل و كار
آن را كه دل ز گرسنگى رفت و شد ز دست * آن را كه تن ز برهنگى خست و شد نزار
نه راز عشق داند و نه شور عاشقى * نه ياد يار آرد و نه غصّهء ديار