تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 593

مساهمون:

ص٥٩٣
چو بيند نابسامانى ز هر سو * به جان نالد كه ناليدن روا هست

پند پدر

شهزاده‌اى به بخت جوان و عقل پير * گفت اى پدر مرا به يكى پند دست گير برگو به من تفاوت دشمن ز دوست چيست * دشمن كدام و دوست مرا زين ميانه كيست دانى كه گرد من بود انبوه دوستان * در بندگى نهاده همه سر بر آستان هريك براى خدمت من بسته صد كمر * هريك براى راحت من جسته از خطر گر يك‌سخن بگويم گويند آفرين * صد آفرين بر اين سخن سحرآفرين كارى نمىكنند مگر در هواى من * حرفى نمىزنند مگر بر رضاى من فرمود پاسخش كه حذر كن از اين گروه * كز اين گروه جان عزيزت شود ستوه اينان به سود خويش روند و زيان تو * نى دوست بلكه دشمن مالند و جان تو آن كس كه جز به ميل تو هرگز سخن نگفت * هرگز به راستى سخنى همچو من نگفت دشمن كسى است كز تو حقيقت نهان كند * آن كس كه راست گفت تو را حفظ جان كند مدّاحت ار به قصد فريب تو دم زند * گر نيك بنگرى به خيانت قدم زند روزى تو از خيانت او مىشوى خبر * كافتد منافعش ز وجود تو در خطر

آنجا كه فقر آيد

ديگر حديث عشق نشايد در اين ديار * كانجا كه فقر آمد ، شد عشق بر كنار بگشا زبان به قصّهء فقر و بلاى فقر * بربند لب ز غصّهء يار و جفاى يار بااين‌همه مصائب بىحدّ ز هر طرف * بااين‌همه متاعب بىعدّ ز هر كنار ديگر ز طبع شاعر ، جز نوحه‌گو مگو * ديگر ز چشم دانا جز اشك گو مبار آن را كه قطع گشت اميد از اداى قرض * آن را كه بيم قطع معاش است و شغل و كار آن را كه دل ز گرسنگى رفت و شد ز دست * آن را كه تن ز برهنگى خست و شد نزار نه راز عشق داند و نه شور عاشقى * نه ياد يار آرد و نه غصّهء ديار