تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 594

مساهمون:

ص٥٩٤
« بخرد » تو كج مشو ز كجىهاى چرخ دون * كاين چرخ كج‌مدار نماند به يك مدار يا رب بيار ، يار ، گذر از عد و نواز * آن صحنه‌ساز مفسده‌پرداز فتنه‌كار درس وفا و مهر بياموز و مردمى * رسم نگاهدارى دل‌هاى بىقرار

آدم بىغم

اى دريغ از آدمى كز غم نياسايد دمى * پا به دنيا مىنهد با چشم گريان آدمى هيچ مىدانى چرا آدم بود مشتاق مى * تا بياسايد از اين اندوه جان‌فرسا دمى آدمى ز انديشهء دنيا دمى آسوده نيست * كاش آدم را نبودى بهر اين دنيا غمى آدمى را طاقت تنهايى ايّام نيست * تا گذارد در ميان اندوه دل با همدمى در گِل آدم سرشتند از ازل تشويش و غم * تا ابد باشد عجين در خاك او از غم نمى درهم و دينار را قدرى گران باشد به عمر * ليك قدر عمر باشد برتر از هر درهمى تا توانى حاجت خود كم كن از دنياى دون * زخم دل را نيست به از بىنيازى مرهمى اين نگر جبر زمان برتر بود از صبر من * صبر باشد در جهان برتر ز هر بيش و كمى صبر بايد با اميد و با توكّل همچنان * صبر غم‌آلود ، نبود جُز بلاى مبرمى « بخردا » دانى كه مردن راحتى بىانتهاست * هردمى گيرى چرا از ترس مردن ماتمى

چين‌هاى صورت

چين‌ها كه به صورت من افتاد * از رنج زمانه مىدهد ياد هربار كه دوستى جفا كرد * صد چين دگر به رويم افتاد آن روى گشاده گشت دَرهم * آن تازه رخى برفت بر باد يك حرف خوشم اگر فلك گفت * صد حرف بدم به گوش در داد خوش‌بينى و خوش‌دلى به دل مرد * يأس و غم و نفرتم به دل زاد