تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 591

مساهمون:

ص٥٩١
عمرى به روزگار كشيدم به دوش بار * زان بارها شكسته شد اكنون كمر مرا دست قضا گرفت گريبان طاقتم * فرصت نداد نالهء شام و سحر مرا غارتگر زمانه مغول‌وار راند پيش * بربود هرچه بود به هر بوم و بر مرا آتش گرفت خرمن بود و نبود من * خاكسترى نماند ز هر خشك و تر مرا هر روز مىرسد خبرى ناگوارتر * يك‌دم نمىدهد خبرى خوش‌خبر مرا

سعادت دوجهان

به چهار چيز شناسند مردم دانا * به عمر خويش طريق صواب را ز خطا نخست آنكه دمى جز به صدق دم نزند * كه نيست هيچ صفت به ز صدق و به ز صفا دوديگر آنكه مروّت كنند پيشهء خويش * سه ديگر آنكه به دست آورند دل‌ها را چهارم آنكه از ايشان رسد به خلق ثمر * كه نيست بىثمران را به روزگار بها هرآن‌كه در همه اعمال خويشتن سازد * به چار روزهء عمر اين چهار پند روا سعادت دوجهانش نصيب مىگردد * شود ز بند غم و چنگ اضطراب رها

گرانى

گرانى و قحطى به هم داده دست * دگر پاى صبر و تحمّل شكست نه طاقت كه با هيچ سازد شكم * نه صبرى كه بتوان ز قحطى برست بسى صبر كرديم بر وعده‌ها * ز صد وعده يك وعده نامد درست نديديم چيزى كه ارزان شود * گرانى به هر لحظه افزون‌تر است نشستند و گفتند و برخاستند * به‌جز حرف طرفى از ايشان نبست نه فردا از امروز بهتر بود * نه ديروز به از پريروز هست چنين چاره كردند آن داهيان * دوصد مشكل خلق در يك نشست نبينى فراوانى از حد گذشت ؟ * دگر خاطرى از گرانى نخست ؟