عمرى به روزگار كشيدم به دوش بار * زان بارها شكسته شد اكنون كمر مرا
دست قضا گرفت گريبان طاقتم * فرصت نداد نالهء شام و سحر مرا
غارتگر زمانه مغولوار راند پيش * بربود هرچه بود به هر بوم و بر مرا
آتش گرفت خرمن بود و نبود من * خاكسترى نماند ز هر خشك و تر مرا
هر روز مىرسد خبرى ناگوارتر * يكدم نمىدهد خبرى خوشخبر مرا
سعادت دوجهان
به چهار چيز شناسند مردم دانا * به عمر خويش طريق صواب را ز خطا
نخست آنكه دمى جز به صدق دم نزند * كه نيست هيچ صفت به ز صدق و به ز صفا
دوديگر آنكه مروّت كنند پيشهء خويش * سه ديگر آنكه به دست آورند دلها را
چهارم آنكه از ايشان رسد به خلق ثمر * كه نيست بىثمران را به روزگار بها
هرآنكه در همه اعمال خويشتن سازد * به چار روزهء عمر اين چهار پند روا
سعادت دوجهانش نصيب مىگردد * شود ز بند غم و چنگ اضطراب رها
گرانى
گرانى و قحطى به هم داده دست * دگر پاى صبر و تحمّل شكست
نه طاقت كه با هيچ سازد شكم * نه صبرى كه بتوان ز قحطى برست
بسى صبر كرديم بر وعدهها * ز صد وعده يك وعده نامد درست
نديديم چيزى كه ارزان شود * گرانى به هر لحظه افزونتر است
نشستند و گفتند و برخاستند * بهجز حرف طرفى از ايشان نبست
نه فردا از امروز بهتر بود * نه ديروز به از پريروز هست
چنين چاره كردند آن داهيان * دوصد مشكل خلق در يك نشست
نبينى فراوانى از حد گذشت ؟ * دگر خاطرى از گرانى نخست ؟