تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 570

مساهمون:

ص٥٧٠

پاييز عشق و زندگى

گشته‌ام از حالت سكرآور هشيار مست * خفته‌ام در عشوه‌هاى ديدهء تب‌دار مست ماه را در آبىِ چشم تو مهمان كرده‌ام * تا شوم با ديدن مظروف و ظرف يار مست ذرّه‌آسا رفته بودم تا شوم از شوق دوست * در سماع صوفيان چون گردش پرگار مست شعله‌سان آتش زنم بر خرمن هستى خويش * تا خرد آشوب‌تر گردم در اين پيكار مست فاش گويم كرده در پاييز عشق و زندگى * گرمى آغوشت اين آشفته در بازار مست برقى از تيغ نگاهش چشم‌هايم را بسوخت * مستِ مستم مستِ مست از مستى بسيار مست از افق گر بشكفد خورشيد آفاقى ما * مىشود محراب و دير و خرقه و زنّار مست گرچه جز خوارى ز مستى حاصلى ما را نبود * باز هستم در خيال لحظهء ديدار مست مىنشينم زير سبز سايه‌اش ، تا مىشود * طفل احساسم فزون از روزهاى پار مست

مرگ خميازه

بر لب نى همچو ناله آشيان خواهم نمود * رودى از باران چشمانم روان خواهم نمود چهرهء گلگونه را آتش به جان افتاده است * آب را آيينهء آتش‌فشان خواهم نمود تا چه پيش آيد كه بعد از مرگ اين خميازه‌ها * چرت شب را پاره از بار گران خواهم نمود چنگ خارى از زبان استخوانم در گلوست * شرح آن را با لب بغضم بيان خواهم نمود سردبير دفتر احساس بعد از مرگ من * مىپسندد لطف شعرم را ، گمان خواهم نمود ساحل درياى چشم آبستن توفان شده است * رنگ تهمت از نگاه خود نهان خواهم نمود خوش‌خيالان آسمان را سبز باور كرده‌اند * من كبود بىكرانش را عيان خواهم نمود شاد خوارم در تغزّل با غزال اين غزل * گرچه نام ننگ خود را جاودان خواهم نمود

گلوى بغض

ناله‌ها را در گلوى بغض پنهان كرده‌ام * اشك‌ها را در بلور ديده مهمان كرده‌ام نابرادر چون به خوان غم فرامىخوانَدَم * يوسف دل را ميان چاه زندان كرده‌ام
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 570 | سيد محمد باقر برقعى