پاييز عشق و زندگى
گشتهام از حالت سكرآور هشيار مست * خفتهام در عشوههاى ديدهء تبدار مست
ماه را در آبىِ چشم تو مهمان كردهام * تا شوم با ديدن مظروف و ظرف يار مست
ذرّهآسا رفته بودم تا شوم از شوق دوست * در سماع صوفيان چون گردش پرگار مست
شعلهسان آتش زنم بر خرمن هستى خويش * تا خرد آشوبتر گردم در اين پيكار مست
فاش گويم كرده در پاييز عشق و زندگى * گرمى آغوشت اين آشفته در بازار مست
برقى از تيغ نگاهش چشمهايم را بسوخت * مستِ مستم مستِ مست از مستى بسيار مست
از افق گر بشكفد خورشيد آفاقى ما * مىشود محراب و دير و خرقه و زنّار مست
گرچه جز خوارى ز مستى حاصلى ما را نبود * باز هستم در خيال لحظهء ديدار مست
مىنشينم زير سبز سايهاش ، تا مىشود * طفل احساسم فزون از روزهاى پار مست
مرگ خميازه
بر لب نى همچو ناله آشيان خواهم نمود * رودى از باران چشمانم روان خواهم نمود
چهرهء گلگونه را آتش به جان افتاده است * آب را آيينهء آتشفشان خواهم نمود
تا چه پيش آيد كه بعد از مرگ اين خميازهها * چرت شب را پاره از بار گران خواهم نمود
چنگ خارى از زبان استخوانم در گلوست * شرح آن را با لب بغضم بيان خواهم نمود
سردبير دفتر احساس بعد از مرگ من * مىپسندد لطف شعرم را ، گمان خواهم نمود
ساحل درياى چشم آبستن توفان شده است * رنگ تهمت از نگاه خود نهان خواهم نمود
خوشخيالان آسمان را سبز باور كردهاند * من كبود بىكرانش را عيان خواهم نمود
شاد خوارم در تغزّل با غزال اين غزل * گرچه نام ننگ خود را جاودان خواهم نمود
گلوى بغض
نالهها را در گلوى بغض پنهان كردهام * اشكها را در بلور ديده مهمان كردهام
نابرادر چون به خوان غم فرامىخوانَدَم * يوسف دل را ميان چاه زندان كردهام