افسوس !
رستم ز قفس ، ولى پرم باقى ماند * بر نيزهء سحر تو سرم باقى ماند
گشتم يله در حصار عشقت آن شب * افسوس كه نيم ديگرم باقى ماند
گنبد نور
خورشيد طلوع كرده را مىپيمود * تاريكى پشت پرده را مىپيمود
تابيد ميان شب چو يك گنبد نور * آن پيشانى كه سجده را مىپيمود
واژهء قنوت
اينجا دلمان سكوت را ياد گرفت * خارى شد و دشت لوت را ياد گرفت
صد بار زبان گشود چون طفلى لال * تا واژهاى از قنوت را ياد گرفت
تا خدا
از عمق سكوت تا صدا خواهم رفت * تا اوج سپيده تا ضحى خواهم رفت
يك صبح در انديشهء زرّين نماز * از قوس سجود تا خدا خواهم رفت
صد چشمه
در عرشِ طلوع ، « رَبَّنا » مىجوشيد * وز خون غروب ، « آتِنا » مىجوشيد
آن دم نظرش فتاد در ما كه شنيد : * صد چشمهء « اشفَعى لَنا » مىجوشيد
داغ هميشگى
ماندهست برايمان همينت ، ديوار * موروثىِ سوگآفرينت ، ديوار
يك كوفه خيانت از وجودت برخاست * اين داغ هميشه بر جبينت ، ديوار !