تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 559

مساهمون:

ص٥٥٩
با واژه‌هاى لال كه يارى نمىكنند * از خون ماندگار تو شرمنده‌ام همين !

شور

سبزِ سبز در سر تمام كوچه‌هاى زرد * گرمِ گرم در دل تمام سينه‌هاى سرد بالمان پُر است از صداى بال جبرئيل * شور آسمان ببين براى بال ما چه كرد چون ستاره ذبح مىشويم پاى آفتاب * ذبح مىشويم پاى گردباد همچو گرد مىتند خزان دوباره تارهاى خود ، و ما * سبزِ سبز در سر تمام كوچه‌هاى زرد

غبار حنجره‌ها

راهى مرا به اوج كبوتر نمانده است * - يك انعكاس بال - و ديگر نمانده است من پشت دست پنجره را داغ كرده‌ام * زيرا در او حضور كبوتر نمانده است ما در غبار حنجره‌ها دفن گشته‌ايم * جز ناله هيچ از آن‌همه حنجر نمانده است يك ارتفاع پشت تو را دار مىزند * يك حلقه دار - مثل تو - بىسر نمانده است اين فصل ، فصل كوچ خدا از كوير ماست * صحراى ما ز « قارعه » بهتر نمانده است هرچند در عبور زمين پابرهنه بود * در كوچه جاى پاى پيمبر نمانده است با من بخوان در آينه‌ها ركعتى جنون * يك سجده زان جنون مكرّر نمانده است . . . باور مكن كه پاى رسيدن شكسته است * يك گام بيشتر به ابو ذر نمانده است

حادثهء رفتن

پرنده رفت و قفس ماند و يكّه‌تازى غم * سپرد بال‌وپرم را به دست بازى غم نشسته‌ايم من و بغض و چشم ابرآلود * سروده‌ايم غروبى به همنوازى غم به ذهن حادثهء رفتنت نمىگنجد * پر است گرچه نگاهم ز دل‌گدازى غم براى شمع حضورت چه دست‌هاى دعا * چه سجده‌هاى غريبى به جانمازى غم چه اشك‌هاى سترگى به گاه بدرقه‌ات * نشانده است دلم را به دست‌يازى غم