در آن سؤال دمادم بهسان تشنهفرو * و يك سكوت سراسر جواب در عطشت
به كامِ خنجرش آن روز عيد قربان بود * كه كرد خون خدا را سراب در عطشت
به آب خورده قسم تيغ تشنهام امروز * كه سير گردد از التهاب در عطشت
ارتفاع بىسر
تشييع كرديم خود را ، در شامگاهى مكدّر * تشييع كرديم خود را ، تا بارگاه كبوتر
عصيان سرخ شكنجه ، بر جانت افكند پنجه * ما را به پران به اوجت ، اى ارتفاع تو بىسر
ته ماندههاى صبورى ، ماندند و آهى بلورى * وقتى به آتش كشيدت ، غم بوسهء سرخ خنجر
ششبار مهتاب لغزيد ، در پاى چشم تو خنديد * يكبار ديگر بخندان ، اى آفتاب مكرّر
بعد از مجازات آهت ، گل اشكهاى نگاهت * تشييع كرديم خود را ، تا بارگاه كبوتر
تاول
بر داغهاى تَف زدهام آه مىگريست * پاى آبله ، قدمبهقدم راه مىگريست
با تيغ سوز زمزمهام سر بريده شد * يك كهكشان ستاره ، و يك ماه مىگريست
نخلى به استغاثهء باران نشسته بود * آرام ضجّه مىزد و گهگاه مىگريست
تنهايى عبور مرا درك مىكند * آن شب كه انتظار تو را آه مىگريست
اى خاك خيس از عرقِ شرم ، گو كجاست * آن صبر قد خميده كه در چاه مىگريست
شرم
جوشيد شعر سرخِ خداوند در زمين * لبّيكهاى ناب ، غزلهاى آخرين
در لحظههاى صاعقه اعجاز مىكنند * رعدند ؟ نه ، و برق ؟ نه ، اعجاز آتشين
پيوند خورده است قدمهاى گرمتان * از تنگههاى زخم و جنون ، تا دل برين
ديرى است اينكه ما به تواضع نشستهايم * تا گل دهد بهار تو ، اى زخم بر جبين
بعد از طلوع دست تو آرش افول كرد * اى افتخار سبز ! كمانگير برترين