طبع من نازك و انديشهء من گويا نيست * تا بريزم به سر گل ، سخن سبز غزل
اى دل دلشده با مردم بيدار بگو * تا بخوانند كتاب كهن سبز غزل
كرده « آرام » وصيّت به تمام شعرا * تا بپيچند مرا در كفن سبز غزل
بهار
فرودين آمد كه گل ريزد به باغ * دشت از آلاله گردد چلچراغ
سبزهها بوى محبّت مىدهد * مىوزد شادى ز پيشانى راغ
عشق از دوشيزهء تنهايىام * كلبهى احساس را گيرد سراغ
سينه را پر كردم از طاوس رود * مست شد خيّام فكرم از اياغ
يك بغل اندرز بر دوش دل است * مىبرم تا كوهساران بلاغ
دامن بيهودگى را كن رها * مشعلى افروز در خود داغ داغ
چون طبيعت زندگى را تازه كن * با دلى « آرام » در باغ فراغ
طلوع طلعت بانوى عالم
ببين خورشيد را آنسوى خلوت * شده هم صحبت مولاى لولاك
شب ميلاد ناهيد نجابت * جهان شد صاحب احساس و ادراك
* * * خديجه در سراى آفرينش * ميان پرنيان چون گل نشسته
زواج آسمان ، فوج ملائك * به كوى احمد آمد دستهدسته
* * * چه خوش از لابلاى روشنايى * نهال دين احمد ريشه مىزد
فلك بر ريشهء بيهودگىها * به دست نسل طاها تيشه مىزد
* * * سپيده سرزد و گلها شكفتند * ستاره پيش او سر مىكند خم