ز فلات انزوايم ، ز خزان پيچك امّا * ز مديترانه هر شب رسد اين ندا به گوشم
بشكن دو پاى شب را كه رسانمت به صيدا * چو فرات جوشش هردم به رهايىات بكوشم
به يهود مست گفتم برو از سراى سينا * كه خشونت خَشابت نرسد به عقل و هوشم
بزنم شبى به قلبت شرر و شعاع آهم * تو گمان مبر هميشه كه من « آرام » و خموشم
زخم
آن روزها رفتند و من جا ماندم اى دل * هر روز در امّيد فردا ماندم اى دل
در جبههء آيينهها مقروض روزم * صدسال نورى پشت شب واماندم اى دل
تصوير ديروزم چرا مانند من نيست * عمرى تُهى محو تماشا ماندم اى دل
اى دل روايت كن ز ما با صبح فردا * با او بگو تاريك و تنها ماندم اى دل
عهد مرا ناديده بگرفتند و رفتند * وقتى كه من در خواب لالا ماندم اى دل
پيمانهء پيمان من بشكست آخر * چون مردگان از عقل منها ماندم اى دل
ظهر ظفر از داغ ياران گريه كردم * در حرمت آلالهها « تا » « 1 » ماندم اى دل
زخم است امشب خاطر « آرام » زخم است * پيش سحر بهر مداوا ماندم اى دل
وطن سبز غزل
پيك پندار جهانى چمن سبز غزل * مزرع عاطفهاى انجمن سبز غزل
اشك احساس تو سرچشمهء ركنآباد است * شهر شيراز تو دايم وطن سبز غزل
صبح انديشه تويى حافظ باغ گل سرخ * روح افكار جهانى بدن سبز غزل
وسعت فهم تو از كون و مكان بيرون است * رفته آنسوى وطن تا ختن سبز غزل
آبشار سخنت بسكه طراوت دارد * شستشو كرده سحر پيرهن سبز غزل
هيچكس چون تو به خمخانهء دل راه نيافت * تا بريزد مى شيرين دهن سبز غزل
لهجهها با تو لجاجت نتوانند كه هست * شطّ خورشيد روان از دمن سبز غزل
هامش
( 1 ) - خم شدن به حالت تعظيم