خدايا « اوليايى » را عطا كن * تو آن سوزى كه معراج نماز است
معلّم
تو پهناى خروش انقلابى * تو ژرفاى معارف را شرابى
تو معناى دقيق علم و حلمى * معلّم ، اى معلّم ! نور نابى
سراپا كوشش و جوش و خروشى * تو دنيايى ز سوز و التهابى
تو رهپيماى راه انبيايى * شب گمكردهره را ماهتابى
تو شام تار تاريخ زمان را * فروغى ، اخترى ، برقى ، شهابى !
چنانى گرم سعى و كار و كوشش * كه دايم در تلاش و توش و تابى
بلنداى خيالات بلندى * زلال پاك بىهمتاى آبى
تو اقيانوس بىپهناى عشقى * خدا را آيتى ، عشق مذابى
تو خود آيينهء پاك جمالى * تجلّىگاه ذات بىحجابى
خطاب اقرأ ، ن و القلم را * تو بىترديد نوعى بازتابى
نداند جز خدا اوج مقامت * ندانم آذرخشى يا سحابى
نمىدانم كه اى عطر دلانگيز * عبيرى ، عنبرى ، مشكى ، گلابى !
و يا باران و ابر رحمتى تو * كه در ايثار و اندر اضطرابى
نداند « اوليايى » چيستى تو ؟ * كه رخشانتر ز نور آفتابى
شهر ايمن
اى شهر ايمن ، اى صفا ، اى كعبه ! ديدى * جانبازى ما را تو اى عالم شنيدى
ما را به جرم گفتن « اللّه اكبر » * ما را به جرم پيروى از حىّ داور
ما را به جرم دين و بيزارى ز كفّار * ما را به جرم دشمنى با قوم فجّار
بستند به رگبار و با تير جگرسوز * كشتند ما را در حريم كعبه امروز
امروز ما روز منا حمّام خون بود * و آن يوزِ دَد در غايت جهل و جنون بود