تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 520

مساهمون:

ص٥٢٠
قصّهء عشق من و غصّهء شب‌هاى فراق * نتوان گفت كه از شرح و بيان مىگذرد غم دنيا چه خورى ؟ بادهء ديرينه بخور * كه به‌هرحال جهان گذران مىگذرد چنگ در ناله و مى در كف و دلبر به كنار * دادِ عشرت بده اى دل ! كه زمان مىگذرد

دلم زلف

اى مه خجل ز ابروى همچون هلال تو * خورشيد منفعل ز رخ بىمثال تو خورشيد را ز ديده بريزد بسى سرشك * بىپرده گر نظر فكند بر جمال تو در سر نمانده جاى خيالى دگر مرا * تا جاى كرده است به مغزم خيال تو جانى اگر ز شام فراقت به در برم * بايد دهم به مژدهء صبح وصال تو صد بار مرغ دل برهاندم ز دام زلف * باز اوفتاد در پى يك‌دانه خال تو

ابياتى از نصاب الرّجال

چو سبك شعر اساتيد گشته بىمقدار * دهم به طرز نوين نظم لؤلؤ شهوار نصاب صبيان شد كهنه ، وين لغات جديد * بخوان به چشم تأمّل ، به ذهن خويش سپار لغات دورهء مشروطه است و آزادى * به غير مستبدّ ، آن را نمىكند انكار بساز مطرب مجلس به نغمهء بم و زير * ز بحر مجتثّ و تقطيع تازه اين اشعار بم و بم و بم و بمبم ، بم و بم و بمبم * نت است و كوك پيانو بدين ترانه بيار وطن‌پرست قليل و وطن‌فروش كثير * امين و صلح ، كمياب و فتنه‌جو بسيار غنى است جاهل و فاضل فقير و مفتى شيد * عزيز بىهنر است و ذليل نيك شعار مجرّب است جرب ، پاك فطرت است زبون * صديق ابله و كارآزموده بىمقدار كمال عيب و هنر ننگ و معرفت ذلّت * گرسنه مرد خردمند و باهنر بىكار