تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 503

مساهمون:

ص٥٠٣

دوزخ دنيا

دگر اين دل سر ماندن ندارد * هواى در قفس خواندن ندارد چنان در دوزخ دنيا دلم سوخت * كه ديگر بار ، سوزاندن ندارد

موج پشيمانى

دو چشمم ابر بارانى چرا شد ؟ * دلم درياى طوفانى چرا شد ؟ ز جزر و مدّ غم در ديده و دل * چنين پرموج ، پيشانى چرا شد ؟

اسب بىسوار

اين خاك ، به خون عاشقان رنگين است * اين است در اين قبيله آيين ، اين است زين روست كه بىسوار برمىگردد * اسب تو كه زين و يال او خونين است !

خانه تكانى

بايد براى آينه فكرى كرد گفتم كه جاى آينه اينجا نيست ديوار را بايد دوباره سيم‌كشى كرد بايد فضاى طاقچهء پشت پرده را پر كرد بايد دم تمامى درها را ديد بايد هواى پنجره را داشت زيرا بدون رابطه با اين هوا يك‌لحظه هم نمىشود اينجا