گر خواهى « امين » نام خدا نقش دل خويش * صوفى صفتى مثل جناب صمدى باش
شوق حبيب
ما در طريق صفا از خاك پستتريم * و اندر حريم ولا كمتر ز خاك دريم
باقى به وجه إله فانى ز خويشتنيم * و اندر مكانت و جاه از بام عرش بريم
رنديم و بادهپرست و ز شور عشق تو مست * مستيم و مست الست وز خويش بىخبريم
عيّار و اهل فنيم ، استاد كوهكنيم * شيران صفشكنيم ، شيريم و شير نريم
شاهان بىخَدَميم ، با خضر همقدميم * ور ما دمى بدميم ، روحيم نه بشريم
در بوستان وجود چون بلبلان به سرود * در آسمان شهود ، شهباز تيزپريم
بر لوح سينهء ما حرفى نمانده بهجا * جز عشق و صدق و صفا رنديم و رازوريم
زانسوى ششجهتيم او ذات و ما صفتيم * برتر ز سبع شدّاد بر نه فلك پدريم
تا در مكاشفهايم چشميم و گوش همه * تا در مراقبهايم از غير ، كور و كريم
هست آينهء دل ما مرآت غيبنما * بينيم روى خدا در خود چو مىنگريم
ما راست عشق و جنون هر روز رو به فزون * هم از حساب برون ، هم از جهان به دريم
اللّه زنان به خروش بىهوش و محو سروش * شولاى فقر به دوش ، از فقر مفتخريم
از ذكر و فكر و ادب ، در شور و وجد و طرب * با ياد او همهشب بيدار تا سحريم
افتان ز جور رقيب ، خيزان به شوق حبيب * همچون « امينِ » غريب عمرى است در سفريم
سفر در وطن
امشب هواى شعر و شعوريم در سر است * شعر و شعور چيست كه اين شور ديگر است
از شور جذبه رقصكنان مىروم چو باد * آرى ، اگر غلط نكنم شور محشر است
از هاىهاى گريهء بىاختيار من * چشم قمر نخفته و گوش سحر كر است
در دست من قلم ننويسد به حكم من * دست من است اگرچه نويسنده ديگر است
آخر به دست دوست سپردم قلم كه او * شهباز تيزبال و دل ما كبوتر است